اینجا خرداغ می کنند تا آلو خیس بخورد

روی دیوارش نوشتم خوش به حالت که داری می ری ایران چند دقیقه بعد اینباکس کرد که بلورآلو تو دهنت خیس نمی خوره٬ امروز هم وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم  نوشته بود: از این وَرا بوی برگشتن می آد بلور یا خر داغ می کنن؟ از وقتی رفته است نروژ برای تمام کردن فوق دومش به یک زبان کُد رسیده ایم شاید خودش هم نمی داند مهندسی چاپ و نقادی درهنر چه تلفیق آتشینی می سازند این دو.  تقریبا هم قدهستیم٬ او جسه اش ظریف تر است موهای مشکی تا کمرش ازشبق مشکی تر نیست اما بار اول که دیدم شبق را خانه خدای مافی ها بود که همگی مافیا بازی می کردیم من آنقدر بد بازی می کردم که همه  پلیس ها در یک چشم به هم زدن باختند کنار بی ناموس نشسته بود بی ناموس اما معماری خوانده است قد نسبتا بلندی دارد وقتی سر پروژه های  ساختمانی داد می زنند خانوم مهندس بی ناموسیان مردی است برای خودش٬ مثل سگ کار می کند خوب هم خرج می کند تهران زندگی می کند فکرفرَنگ هم در سر ندارد مگر برای تفریح.  پول برایش عجیب چرک کف دست است همان شب بازی بود  انگار با صدای دی ماهی َش همان صدایی که وقتی هیجان زده می شود کش می آید سرم داد کشید: بی ناموس همه پلیس ها روکُشتی۰

ریئس پلیس ها اما یک نابغه است عینک اینتِلِکت می زند ازهمان رِی بَن ها که من همیشه می خواهم بخرم اما پول ندارم شاگرد اول است رتبه فوقش یک شد سربازهم شد٬ می خواهد فرار کند  مبادا به دست مافی ها کشته شود خوب حق هم دارد وقتی من پلیس می شدم حتما لومی رفت۰ باید به جای بازی ما فیها بیشتر روی پژوهش متمرکز شود و شایدهم فرار… خدای بازی اما خدایی است اَحد و واحد انصاف ذات درونی او است و ما همه مهمانانش خوب مهمان هم که خر صاحب خانه خدا هم که باشد در بازی حتما صاحب خانه ترمی شود. امروز درست سه سال از آن بازی می گذرد ومن اینجا هستم تا کاری را که شروع کرده ام تمام  بکنم٬ و این یعنی درسم و بعد دوباره بر می گردم تا مافیا بازی کنم با شبق با بی ناموس با ریئس پلیس با نظارت خدا اما این باربازی راخوب یاد می  گیرم یک جوری که گروه ما بازنده نباشد واین بار من صاحب خانه باشم. اگر تا حالا مافیا بازی نکرده اید پیشنهاد می کنم حتما یاد بگیرید به یکبار بازی کردن می ارزد

بلورد تورنتونین

مها جرت دولا دلا نمی شه

گاهی هم دوازده سال در ده روز تمام می شود انگار به زمان متفاوتی رفته بودم هیچ کس و هیچ چیز رو نمی شناختم. آمریکای ۲۰۱۳ وقتی ۲۰۱۰ برای اولین بار اومدم تورنتو اینقدر متفاوت و بی گانه نبود۰ فضای لس انجلس درست مثل سریال گلکسی کواِست بود۰

حالا تازه می فهمم که چراهروقت اون سریال شروع می شد رسیوروخاموش می کردم حتی دوست نداشتم حسش بکنم۰ فضای ورد پرس رو هم هنوزخوب نمی شناسم باید زیاد توتریال بخونم و مدام  بنویسم می دونم هنوز همه چیزاینجا مرتب نیست خوب جای شکرش باقیه که شروع کردم همین شروع کردن اینقدر تر سناک شده بود که قفل کرده بودم۰

 هفته پیش تو آمریکا وقتی رفتم شماره ملی یا همون سوشیال سکیوریتی نامبرروبگیرم گروهم بود بی گانه بی خانمان ،هُم لِس اِلی یَن، حتی اسمش مهاجرهم نبود از ترس اسمش توی ساختمون پنج دقیقه یکبار می رفتم ام توالت تا بالاخره صدام  زدن، حالا سه تا ملّیت دارم ۳ایرانی ۲کانادایی ۱امریکایی۰

از لوس انجلس برادرم فرهاد درست دو ساعت رانندگی کرد تا به خونه مامان بابا رسیدیم، توی یه محله متوسط ِ کالیفرنیایی نشین که شبیه یکی ازشهرهای سمت گیلان بود با همان آب وهوا اما رطوبت کم ترکه از زندگی شهری هیچ بویی نبرده، برادرم در فاصله یک ساعتیشون زندگی می کنه کسی که شبیه ترین به من وغریبه ترین به من شده همه فامیل بلورچی و فامیل های دور تر زندگی های شهر نشینی تهران شون و به هم زدن برای زندگی در دهکده های دورافتاده کالیفر نیا یی باورم نمی شد چیزی و که می دیدم یعنی به خاطر آلودگی هوا خودشون و بیگانه وبیخانمان کرده بودند۰

به بابا گفتم که نمی تونم دو بارمهاجرت کنم حتی اگه باردوم بهشت باشه کاش باباها صورت ها شون پیر نمیشد حتی اگر موهاشون یکدست سفید می شد، مامان وقتی شنید که  من تورنتو رو انتخاب کردم بغض کرد۰ آخرش هم برگشتم تورنتو، از تنها شدن می ترسم ازهر اسمی یا صفتی یا فعلی که پشت شدن ظاهر بشه خیلی می ترسم اما ته دلم از انتخابم حس خوبی دارم۰

  …این آهنگ واینجا برای پدرم گذاشتم برای ویزای دانشجویی که گرفت  درسال۱۹۶۰ شاید اگر برنمی گشت

 بلورد تورنتونین ۲۷ دی

۲۳ دسامبر

شبیه ترین فرد به من که می نویسم بدون شک آهنگساز’ کامپوزر’ است. کلمه ها را درضرب آهنگ برای اجرا در یک متن هدایت می  کنم جوری که مثلاً هیچ فردی از گروه حرف ها و کلمه ها درجه  میزان صدای خود را در ارتباط با سایر حرف ها و کلمه ها بسیار بلند و یا بسیار کوتاه عرضه بدارد یا ندارد. قصد و هدف م ارائه آهنگی است که آن را به‌ عنوان واحدی کل و متحد بازبشناسید و تا حد امکان آن را با اهداف و مفاهیم ذهنی خودم  (نویسنده) هماهنگ می کنم۰