رفتم نشستم،کلی تهران ساختم.تهران در نارنجستان،تهران درسانتآنا، تهران درسیاه رگ،تهران در جیپسی دِن،تهران هایی که بزرگراه های شمال را به جنوب کالیفرنیا وصل می کند تهران هایی که همیشه در فضاهای مجازی وحقیقی می ماند، دارم آنقدر تهران می سازم که در تنهایی یکشنبه بغض حق نیست بشود،می خواهم آنقدر با تهران سرم را گرم بکنم تا به جای تنهایی در تهران غرق بشوم، گم بشوم، وسط تهران
About
سه دقیقه وقت داشتم که از دی اِن اِی های دوتایی اَم فاصله بگیرم، نشد / DNA
خانه خیلی گرم است،نفسم بالا نمیآید،چهار روز دیگر بیشتر در این خانه نیستم،این که هفته دیگر این ساعت به تنهایی می توانم اعلام دولت مستقل بکنم، هم ترسناک هم نترس. این که دیگر به هیچکس و هیچ چیز وابسته نیستم به جز خودم چیزی قابل گفتن است،نوشتم اما حقم نبود که اینقدر تنها امشب ولم بکنی و بروی…اشک هایم را تند،تند پاک کردم تا فکر نکنم به این که تا فردا اینجاست اما امشب رفت…فکر کردم الآن که رسیدم خونه شیشه شراب را میبرم پشت میزم،پیاده رو و خرس را با هم باز میکنم این که چقدر آن هر دو ذهنم را آرام می کنند. همه اشک هایم را توی خاطرات و خطرات روی پله ها با تکرار مکررات گم میکنم. حواس که ندارم همین دیروز بود انگار توی وست وود از شیرینی فروشی که درآمدم رفتم به سمت ماشین کیک را گذاشتم روی صندلی کنارم،ماشین را روشن کردم،کوچه اول را که پیچیدم متوجه شدم استاد پشت سرم چراغ میزند فهمیدم دارد یک چیزی می گوید کوچه دوم را که پیچیدم موبایل را برداشتم ف آن طرف خط گفت که کیف پولم را روی سقف جا گذاشتم و همانطور دارم تهران جلس را دور میزنم. زدم کنار پریدم کیف را برداشتم از بوغ ماشین های پشت سر معلوم بود که همچین کنارهم نزدم وقتی برمیگشتم پشت فرمون حس بروس ویلیس دردای هارد را داشتم سریع روشن کردم پشت م ترافیک درست شده بود حرکت کردم سه متر جلوتر پشت چراغ قرمز ایستادم.همه آن آدم ها با لباس های زمستانی شان وسط تابستان وبا چرخ های دستیشان برایم سرتکان میدادند “به نشان حقارت” روی خط عابرپیاده توقف کرده بودم، پشت را نگاه کردم به مانیتور وسط که پشت را نشان میدهد اطمینان ندارم،دستم را دراز کشیدم روی صندلی بغل از ماهیچه راست کشاله گردن و بازو با سربه عقب چرخیدم تا با چشم خیابان را ببینم عقب کشیدم،همین قدر میدانم که بی خانه مان ها در همه جا همیشه لباس زمستانی به تن دارند حتی وسط وست وود،آنقدر رانندگی در شهر های بزرگ یادم رفته است که شانس آوردم خانه ام را از زندگی شهری دور گرفتم اگر میرفتم و در مرکز لوس آنجلس خانه میگرفتم هر روز باید شرمنده آن چرخ های دستی میشدم
پ ن خرس چه درست می نویسد تاریخ این نوشته ها اینجا به هیچ کس و هیچ چیز یا حتی شاید هیچ شبکه اجتماعی وابسته نیستند برمی گردند به تاریخ کاغذها و مدادها در دفترچه های خاطرات
کیوریتورهای بدون راز هرگز نمی میرند
نشستم در جیپسی دِن شراب سفید سفارش دادم که نوشته عصبانی نشود،اما همچنان عصبانیم من از جامعه بدون زن میترسم،از آزادی یواشکی وحشت دارم،از کاربرد فروغ در پس و پیش آلت های تناسلی مردانه شاکی هستم،فروغ در شرق ابزار چالش جنسیت گرافیست ها نبود… زن بود،زنی که هرگز یواشکی ننوشت، مجهولی نداشت اصلا چون خودش بود فروغ شد.پشت ویترین ها نپوسید،جهان پهلوان نشد هر روز خودش را نوشت، در ساختن دنیا جنسیت برای فروغ ها مطرح نبود. این که مرد بخاطر عقل در وسط تنش بخواهد مرا از جامعه حذف بکند دردم میآورد،تمنای شاهد نکنید همین عدم حضور من و تو در آن جامعه شاهد عینی است.گاهی تنها راه نجاتم همین شراب و گوشه دنج میشود بین نقاشی های دیواری جیپسی دِن در کوستا میساجنوبی ترین جنوب در کالیفرنیا دور از شهر، داستا یوفسکی هم امروز بالای سرم ظاهر شد،این نقاشی تا دیروز اینجا نبود،امروز که اینجاست و من هم اینجا با خیال راحتر نوشتم
تو سرم عصبانی تر نیستم
DELAY or delay, That’s the Question.
“I used to think the
worst thing in life
was to end up all
alone, IT’S NOT.
the worst thing in life
is to end up with
people that make you
feel all alone.”
Robin Williams
از دگردیسی تا کاتارسیس
ـ۱ هنوز هفت روز مانده روی فیس بوک محل زندگیش را تغییر داده بود،از شدت فشاری که بهم اومد اسهال شدم،شنبه ای که میآید دیگر اینجا نیست،برای همیشه از این شهر می رود،او اولین دوستی بود که در این شهر پیدا کردم اینجا در ایالات متحده آدم ها باید به دنبال کار به دنبال شهر محل زندگیشان بروند،درس خودم هم که تمام بشود شاید من هم مثل او بروم یک جایی یک ایالت دیگری درس بدهم دوست دارم ایالت دوری را برای درس دادن انتخاب بکنم به دوری تهران و دانشگاه های هنرش، اصفهان یا شیراز را هم دوست دارم حتی یزد.یک فامیلی داشتیم سال ها پیش در مراسم خاکسپاری مادربزرگم وسط مجلس عزا سر دخترش داد کشید گفت که برای مردنش مراسمی بگیرد به باشکوهی مراسمی که عمه هایم برای مادرشون گرفته بودند گفت مثل دخترهای خانوم عراقی خوب یادمه،شوهرش از اونطرف مجلس عزا با لهجه اراکی سرش داد زد، شما اول بَمیرُن
۲- دو دقیقه سکوت برای غزه
۳- روزی که بغض ها را شکست،فیلم گرفته ام و گذاشتم روی اینستاگرام،مامان و بابا برای اینکه من بالآخره تصمیم گرفتم جمع بکنم و بروم خانه خودم مثل بچه ها بهانه گیری می کنند،میدونم نمی خواهند که من از این خانه بروم اما در یکسالی که گذشت بعضی روزها آنقدر روی مخ هم رفتیم که هر سه تن به مرز شهادت رسیدیم،مثل روزهایی که مامان با صدای بلند در سالن یانگ هالییوود را می بیند،بابا در بالکن روی آی فونش بی بی سی فارسی تماشا می کند و من در اتاقم مثل سگ روی پروژه ای جدید کار میکنم.آن روز هیچکس جرات ندارد محل سکونتش را به سمت مرکز خانه ترک بکند چون درصد بالای جرقه از هر سه طرف کشنده است
۴- اینجا دختری نشسته/ به همه چیز شک می کند/ به دختری از محلی دیگر/حتی موهای طلایی آن زن از اهالی محل /دختر تا خرامیدن شک می کند/دست و پا می زند /بالا که میاید /در نفس خاموشش سکوت می شود /از محلی به محلی دیگر /شک می کند
۵- متعهد هستم به بینابینیت،نه مینویسم نه نقاشی میکنم نه عکس میگیرم نه مجسمه می سازم نه فیلمنامه مینویسم نه فیلم می سازم نه بومیم نه جهان وطن نه انتزاعی نه فیگوراتیو نه جادویی نه واقع گرا نه تند و خنثی سبکی ندارم هم سیاه هم سفید هم مبهم هم روشن
۶- روزی که رفتم فرودگاه برای تکرار دوباره ها
۷ -دارم روی پروژه ای کار می کنم به اسم از دگردیسی تا کاتارسیس،این پروژه هر روز تکرار می شود،مرزی ندارد و از فرمی به فرمی دیگرتغییر می کند،در حال حاضر پروژه فقط یک لوگو دارد،و ۱۲۰ صفحه تقریریه
اجرای ساعت هشت و نیم
دو دقیقه سکوت برای غزه
two minutes of silence for GAZA
دگردیسی
ـ۱ هنوز هفت روز مانده روی فیس بوک محل زندگیش را تغییر داده بود،از شدت فشاری که بهم اومد اسهال شدم،شنبه ای که میآید دیگر اینجا نیست،برای همیشه از این شهر می رود،او اولین دوستی بود که در این شهر پیدا کردم اینجا در ایالات متحده آدم ها باید به دنبال کار به دنبال شهر محل زندگیشان بروند،درس خودم هم که تمام بشود شاید من هم مثل او بروم یک جایی یک ایالت دیگری درس بدهم دوست دارم ایالت دوری را برای درس دادن انتخاب بکنم به دوری تهران و دانشگاه های هنرش، اصفهان یا شیراز را هم دوست دارم حتی یزد.یک فامیلی داشتیم سال ها پیش در مراسم خاکسپاری مادربزرگم وسط مجلس عزا سر دخترش داد کشید گفت که برای مردنش مراسمی بگیرد به باشکوهی مراسمی که عمه هایم برای مادرشون گرفته بودند گفت مثل دخترهای خانوم عراقی خوب یادمه،شوهرش از اونطرف مجلس عزا با لهجه اراکی سرش داد زد، شما اول بَمیرُن
حیاط (ت) سوره
آی فون را همیشه روی حالت لرزش میگذارم،در حالت عادی وقتی پیغامی میاید در شدیدترین حالت چهار تا پنج بار ویژویژ میکند،گوشی را شب ها میگذارم روی میز کنار تخت، بیست دقیقه بود که صدای ویژ ویژ قطع نمی شد و این به طور متوسط یعنی بالای سی تا پیغام،دستمو دراز کردم گوشی رو آوردم جلوی چشم هایم ببینم پشت این زمین لرزه چه کسی میتواند باشد.یک گروپ مسیج بود توی وایبر نوشته شده بود حیاط (ت) سوره،همین طور داشت آدم بهش اضافه میشد سرم رو چرخوندم ببینم تو حیاط آشنا میبینم،فرید و دیدم داد زدم فرید گفت بلورعزیزم از خواب پاشدی اونجا پر از آدم بود گفتم خواب نبودم کالیفرنیا الآن وقت اذان ظهره،اما بد جور خواب مونده بودم، دوباره سرم رو چرخوندم دست کاوه رو دیدم روش قرمز نوشته شده بود غزه،گفت بلورچی کجاهایی؟همهمه بود بین صدای بچه ها،بعضی ها مثل من و فرید و کاوه داشتن تند و تند مینوشتن، بعضی از بچه ها هم صدا پست می کردن،یاسمن هنوز همونقدر خوشگل بود،یعقوب تولدش بود و بچه ها بهش تبریک می گفتن بردیا طبق معمول امد یک سر زدیک سیگارهم کشید متلکش را انداخت و رفت. باورم نمی شد وسط حیاط سوره ام .زمان من دانشگاه روی پشت بوم یه کافه تریا داشت که همیشه مه رقیقی به خاطر دود سیگار توش در جریان بود،یادمه بچه ها یه گوشه ش بساط مطربی داشتند و ما دخترها هم همیشه اونجا به فرم خسته ای ولو بودیم،اونجا همه یه اسم مستعارداشتیم، اسد،بلور،موسیم،میزون نمیدونم چرا ما بچه های تآتر شبیه اعضای یک خانواده شده بودیم، البته توی بقیه گروه ها هم کم و بیش همین جریان یکم کم رنگ تر یا پر رنگ تر وجود داشت بین گروه تآتر و تجسمی یه پاگرد بود همون پاگردی که من توش هم ماهی شدم و هم ماهیگیر، سه سال بعد وقتی سوره منتقل شد به کارخانه آدامس خروس نشان،حیاط دار شدیم،حیاط پشتی و حیاط جلویی،وقتی حیاط دار شدیم من داشتم روی پایان نامه م کار می کردم تمثیل شناسی در آثار ویلیام شکسپیبر با دکتر قاسمی که برای سه ماه اومده بود ایران،خودمم تا امروز هیچوقت ربط تزم رو به تاترعروسکی نفهمیدم،اما همین قدر می دونم که پایان نامه اصولا در همه جای دنیا چیز مزخرفیه اصلا اسمش روشه پایان نامه یا به عبارتی بزن در برو،برای همین هم ده سال میشود در آرت اسکول گیر کردم. من از نقطه پایان متنفرم اینو وقتی فهمیدم که نمیتونستم از دوست پسرم پشت تلفن خداحافظی بکنم یا یا مثلا وقتی میومد خونمون دوست نداشتم که برود،میدونم که به خاطر این اخلاقم گاهی خیلی روی مخم،البته این روهم باید اضافه بکنم که خیلی وقت میشود که نه خانی آمده نه خانی رفته، بهش میگن زندگی ان تلکتوال امریکایی،شما خودتون روی بخش اول کلمه تشدید بگذارید.وسط خوندن هملت م، آخرین نسخه چاپی بارنز اند نوبل به نظرم جف دالون خوب توانسته است زبان شکسپیررا دربیاورد،منتظرم دیالوگ های اوفلیا با پولونیوس که تمام شد بروم در حیاط (ت) سوره سر و گوش آب بدهم
پ. ن حامد ممنون از معرفی من با صدای بینظیرت؛معرفی می کنم شیرین بلورچی از شاعران قرن ۲۳ همه ما شعرهایش را می فهمیم به جز خودش
اگر به خانۀ من آمدی برای من فِیس تایم بياور
گفت ما دوازده هزاروصد وهفتاد ونه ممیزسی ودوکیلومتر با هم فاصله داریم،هیچوقت همدیگرو ندیدیم شاید هیچوقت هم نبینیم،نمی دونم چرا اینقدرترسیدم وقتی گفت دوست داره صبح با صدای من کنفرانس کاریمونو شروع بکنه. فهمیدم تمام این سال ها که ایران نبودم یاد گرفتم که باید همه چیز را کنترل بکنم،به جز سه ماه در شش سال گذشته مدام مدیریت حس کرده ام،آن سه ماه هم که برای دومین بار مهاجرت کبرا کردم زندگیم را مدیون دوستی هستم و کتابی که به من هدیه داد تا دوباره “حس مدیری” را تجربه بکنم اما موضوع اینست که اصلا آن کتاب نبود که نجاتم داد،آن دوست بود،چرا؟چون کتاب را خریده بود تا حال من بهتر بشود با او هم هفتاد کیلومتر فاصله دارم،تجربه هایش او را به حس مدیرترین پیغمبر سرزمین عمو سام تبدیل کرده است ،هفته ای یکبار اگر وقت بکنیم از پشت پنجره های مجازی صحبت می کنیم.و بلآخره کمتر از ده روز فاصله بعدی ست که دارد میآید،می شود هزاروهشتصدونود وهشت کیلومتر. دوستی که باید بخاطر کار از این ایالت برود برای فاصله آخری تا ده روز به خودم فراموشی قرض داده ام.توی کافه نشستم منتظرم تهران هشت بشود.
رئالیسم کثیف
نمی دونم کجا بود که بشر به این نتیجه رسید که تعریف درستی از واقعیت داره،اَشلی از استودیو وسط اکران خصوصی فیلم رفت بیرون فهمیدم حالش خوب نیست،تکست زدم؛ آر یو فاین اَش،جواب داد نه،رفتم دنبالش داشت گریه می کرد،پرسیدم؛ واتس رانگ اَش؟ جواب داد؛ مرد زیردرخت پالم وسط فول مون گفته که میخواد یه واقعیتی رو بهش بگه گفتم؛ “سو” ادامه داد… مرد گفته بود که اَشلی زیادی مستش شده،گفتم” سو” ادامه داد… گفته حسی که اشلی بهش داره هزار بار بیشتر از حسیه که مرد به اشلی داره گفتم ؛ “سو” همین طور که با آستینش دماغشو می گرفت هر دو با هم زدیم زیر خنده،نفهمیدم خندیدیم یا با هم گریه کردیم