About

غیب گویی

به زحمت می دیدمش،مامان صبح ها کِرکِره اتاقم رامی بندد که آفتابِ تند بیدارم نکند،اما امروز صبح نبسته بود۰از روی تخت حرکت شاخه ها و برگ ها  قاب چشم را می دزدیدند،نمی تونستم به راحتی برگردم سمت پنجره و دست و پا زدنش را چهار گوشه  ضبط  بکنم.سعی می کردم با چشم روش تمرکز بکنم،خیلی سخت بودآن هم اول صبح  که چشمها دوست دارند خودشان را روی ابرها ولو بکنند نه روی درز پنجره، نخِ عدسی را اینقدر کشیدم پایین تا بالاخره اُفتاد روی پنجره ، بین ِ توری و شیشه گیر اُفتاده بود. جان کندنش را برای نجات نگاه می کردم سراسیمه داشت تقلا می کرد عصبی شده بودیک جوری بال بال میزد انگار که هفت جدو آبادش عقاب بوده اند، شیشه دو جدار پنجره باعث میشد صدایش را نشنوم اما صدا یک جوری داشت مغزم را می خورد یا می برد،نمی دونم دقیق کدوم بود .بین دو مصدر خوردن یا بردن شک داشتم . روم و زدم کنار”مجبوری بلند بِشی” حوصله ضجه موره های بیشتر نداشتمیک نوع روحیه از خود گذشتگی احمقانه این جور وقت ها میاید سراغم که مفتش هم گران است، پنجره رو باز کردم بر گشتم توی تخت حالا دیگه صداش بود و مخم… اونم ریئال تایم ،پتو را کشیدم روی سرم و سعی کردم چشمهایم را دوباره ببندم م۰

دو; با حساب پیاده رو/مهاجر/عاشق/تبعیدی سهم دوری من می کند بیست هزارو چهارصد و نه ممیز هفت کیلومتر تا تهران و دو هزاروچهارصد و شصت و پنج ممیز دوازده کیلومتر تا تورنتو۰

به قول پیتر هانتکه در غیب گویی مگس مثل مگس ضجه می کند۰

Self Installation

One A

The art of losing isn't hard to master;
so many things seem filled with the intent
to be lost that their loss is no disaster.

Lose something every day. Accept the fluster
of lost door keys, the hour badly spent.
The art of losing isn't hard to master.

Then practice losing farther, losing faster:
places, and names, and where it was you meant 
to travel. None of these will bring disaster.

I lost my mother's watch. And look! my last, or
next-to-last, of three loved houses went.
The art of losing isn't hard to master.

I lost two cities, lovely ones. And, vaster,
some realms I owned, two rivers, a continent.
I miss them, but it wasn't a disaster.

—Even losing you (the joking voice, a gesture
I love) I shan't have lied.  It's evident
the art of losing's not too hard to master
though it may look like (Write it!) like disaster.
by Elizabeth Bishop

آی وانت تو بی اِ هیرو

 تهرون که بودم مدام می گفت آدم نباید موقعیت معلول به خودش بگیره،راست هم می گه نق زدن بی فایده ترین ه اغلب۰دلم اونقدر برای تهران تنگ می شه که این بار روزی ده بار دارم بی خیال همه چیز می شم و به برگشتن فکر می کنم. می دونم بچه ها این روزا اینترنت ندارن این که حتی تو این فیس آبادم نمیشه ببینیم هم و حالم و بدتر می کنه،سی روزی که تهران بودم حد اعتیادم به اینترنت مایل شده بود به صفر،بعد از ظهر ها تو کافه خیالم راحت بود که با همیم روزم که خورشید درمی اومد  خیالم حتی راحت تر بود می دونستم چی به چی ه و کی به کی اگه  جفرسون می دونست چقدر دلم براش تنگ شده شاید دیگه مدام نمی گفت “بلور سرویس می کنی هان” آخه فرید من فقط می خواستم تدوین خوب بشه حالا هم که خوب شد پس بیا و یه چیزی بده به من که بزنم نباشم یه مدت… عکس ده تومنی رو هم آوردم گذاشتم درست بالای سرم که قابش بکنم و بعد هم یه جورایی خود سوزی نوستالژیک. باروت همه اون چیزی بود که کم داشتم اما تو سال های دوری نفهمیده بودم ِش،خدا رو شکرکه اینجا ایالات متحده ست با ستاره و صد آفرین حداقل تکلیفت با پرچمش معلومه نه یاد سالاد شیرازی می اُفتی نه دیل ِه ماری جوآنا برم یه پرچم بسازم از ترکیب سالاد و وید و ستاره پنج پر بزنم سر در خونه بلکه حالم بهتر بشه

بلور دِ هیروئین

نعشگی بعد از تهران

چمدون ها رو گذاشتیم صندوق عقب،بعد هم خودم و پرت کردم روی صندلی های عقب، دراز به بلور، بلوربه دراز. چشم هام بسته بود اما تا خونه مامان و بابا رو روی صندلی های جلومی دیدم که دارن با هم گَپ می زنن. حتی حس کردم رانندگی برای بابا سخت تر شده با این حال هنوزم بدون جی پی اس کالیفرنیا رو خوب می دونه. مدام یکی به اون یکی می گفت آرومتر حرف بزن بچه بیدار می شه… کجا می تونم برم دیگه؟
بلور دِ هپیِست اِوِراَفتِر تهران

تهران ،اردیبهشت ۹۲

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر٬من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

حاج میرزا محمد خان لواسانی

پنجره ی خاموش

تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من
دریغ ! پنجره خاموش و خانه تاریک است
هنوز یاد مرا پشت شیشه می بینی
که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است
هنوز ، پرده تکان می خورد ز بازی باد
ولی دریغ که در پشت پرده نیست کسی
در آن اجاق کهن ، آتش نمی سوزد
در آن اتاق تهی ، پر نمی زند مگسی
هنوز بر سر رف ، برگ های خشکیده
نشان آن همه گل های رفته بر باد است
هنوز روی زمین ، پاره عکس های قدیم
گواه آن همه ایام رفته از یاد است
درخت پیچک ایوان ما ، رمیده ز ما
گشوده سوی درختان دوردست آغوش
ستاره ها ، همه درذ قاب شیشه محبوسند
قناریان ، همه در گوشه ی قفس خاموش
درون خانه ی ما ، گرمی نفس ها نیست
درون خانه ی ما ، سردی جدایی هاست
درون خانه ی ما ، جشن دوستی ها نیست
درون خانه ی ما ، مرگ آشنایی هاست
چه شد ، چگونه شد ، ای بی نشان کبوتر بخت
که خواب ما به سبکبالی سپیده گذشت
جهان کر است و من آن گنگ خوابدیده هنوز
چه ها که در دل این گنگ خوابدیده گذشت
به گوش میشنوم هر شب از هجوم خیال
صدای گرم ترا در سکوت خانه هنوز
برای کودک گریان ترانه می خواندی
مرا ز خواب برانگیزد آن ترانه هنوز
تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من
دریغ ! پنجره ، خاموش و خانه تاریک است
خیال کیست در آن سوی شیشه های کبود
که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است
من از دریچه ، ترا در خیال می بینم
که خیره می نگری ماه شامگاهی را
سپس به اشک جگر سوز خویش ، می شویی
ز چشم کودکم اندوه بی پناهی را

نادر نادرپور

نارنیا با اقتباس از بلور

یک کمد داشتم وقتی دختر بچه بودم هر وقت خیلی از دنیا شاکی می شدم خودم را توش حبس می کردم جواب هم نمی دادم سکوت می شدم گورِ بابای دنیا می شدم،چند دقیقه پیش فهمیدم این وِبلاگ همان کمدِ بچگی ست،یکهو همه چمدان ها و کارتن ها را کنار اتاقم بی خیال شدم،همین طورنامه های بی خودِ دانشکده بی هنرآنتاریو”اُه سَد”را که دارند روی میزم تلنبار می شوند،برای انتقالم به رشته ایران شناسی هر بار یک بهانه می آورند امروز به زبان بی زبانی گفتند دیگر ایران شناس نمی خواهند،حالا که در کمدم کاش یکی بپرسد ببینند کمد شناس می خواهند در یو آو تی۰ دوی ماراتُن روی تردمیل هم که بخواهم بزنم به اضافه فکرتمام نشدن بستن چمدان ها و فقط چند روز با قی مانده تا تهران و برگشت پس از سه هفته آن هم به جایی جدید نه تهران نه تورنتو۰ وسنگین تر از همه ماندن “چه” و رفتنِ  من برای مدتی طولانی  آنقدر سنگین م می کند که درجا زلزله می شود حتی در کمد.  خدا کند این بار شانس بیاورم آن طرف دیگر کمد نارنیا باشد۰

بلوردِ سی اِس لو ییس

۰

نباختیم

یادمه تازه از دَون تاون اومده بودم نورت یورک زندگی بکنم، می رفتم “فنجون دوم” که درس بخونم ،با اون آشنا شدم،به نظرم آدم باسوادی میآمد ،اولین بار وقتی راجع به شعرحرف زد معلوم بود می دونه داره چی میگه،کتاب ها و شعرهایی رو هم که می داد بخونم دوست داشتم. بهانه خوبی پیدا کرده بودم تا دوباره هر روز بخونم و بنویسم ویه روزایی بعد از دانشگاه حرف های اینتلکت بزنم. بعد ازچهارماه گفت عاشقم شده اما من عاشقش نبودم،هیچ حس خاصی نداشتم نه به اون نه به هیچ کس۰همون روز از کافه فرار کردم تا خیابون ِکامِربغض م و خوردم،وقتی رسیدم خونه حالم بد بود،تب کرده بودم از همه کلمه ها متنفر بودم هنوز بغض داشتم اما گریه نمی کردم،یه جایی تو درونم خشم داشتم.هر روزایمیل می زد اصرار می کرد که عاشقم شده،اگه فقط می گفت…   شاید راحت تر قبول می کردم.۲۵ سال اختلافِ سن برای من فقط اگه طرف کلارک گِیبِل باشه ممکنه کاربکنه. تا مدت ها دوروبَرِاون کافه لعنتی نرفتم نمی خواستم حس بکنم که باختم،شایدم که باختیم. اون روزا  یه دوست بامزه داشتم که درجریان داستان بود مرتب می گفت بلورما نباختیم وبعد هر دومی زدیم زیرِ خنده. بعد از اون جریان تصمیم گرفتم یه مدت از غارم بیرون نیام تابلآخره یک روز یه صدایی از ته غارِتنهایی گفت اِکتَب۰

بلوردِ  باختین

 

از کلیشه تا کلیشان لو

.خانم صورتی به همه گفته است؛ “بلور نمی دونه داره چی کارمیکنه!” بلور نود ساله هم که بشود باز با دامن های بلندش کانوِرس هِ قرمز می پوشد٬چه دوست دارم نود سالگی مُ
بلور دِ آنتی استِریوتایپ

.پ۰ن: کلیشان لو. از ایلهای اطراف خلخال که ییلاق و قشلاق ندارند