About

هزار توی شایلوه

من هیچوقت در زندگی منتظر باران و بابونه نشدم، تهران که درمجموع شهر خشکی ست،تورنتو باران هایش کشنده بود، کالیفرنیای جنوبی هم که اِمسال باران کم آمد. سر درد عجیبی دارم اما عجیب تر از سردردم زبان مشترک ی ست که الآن دیگه دارد بین من و گربه ام جا میاُفتد. برای هرچیزی که می خواهد رفتار به خصوصی نشانم می دهد جالب اینجاست که من به او چیزی یاد ندادم او بود که به مرور زبانش را به من یاد داد، رفتارهایش از درونش فوران می کند.همه چیزدر درونش انگارکه خود جوش است. به وقت دلتنگ می شود ،به وقت هم مستقل دوستی با من فقط یک شرط دارد که همان اول باید جاری کنید اگرنکنید هم خب نکردید خوردن قهوه یا همان به جا آوردن “اصول کافی” تازه این کلمه هم برای من نیست، برای توکای مقدس است هزار توی شایلوه را که ننوشته ام که خدایی نکرده بخواهید عکس و امضاء بگیرید، موسای واصل هم نیستم.گربه ام به وقت دلتنگی تمام خانه را دنبالم می کند.امشب منتظرباران و بابونه ام که آن هم نمی زند

آی فَوند فایو وان وایل این دارک پِین/I found five 1 while in dark pain

دکترگفت; تورم غیر عادی پانکراس،من هم که بروبر نگاه می کردم میخواستم تندی گوگل بکنم ببینم اصلا این پانکراس چی هست انگار که اسم عجیب ترین عضو یک آدم فضایی را شنیده باشم،گفت الکلی هستی؟ پرسیدم چطور؟ گفت آزمایش خون پُراست از الکل گفتم امروز سال نویِ ایرانی بود معلومه که داشتم آبِ اَنگور می زدم مگه تو نیو یِر نمیزنی؟ گفت سال نویِ چینی،یهودی،مسیحی فرق نمی کند الکل از این لحظه به بعد ممنوع است روی تخت بیمارستان متن باب مارلی را ۱۳ بار خوندم که به دردم که پرستارها مدام میپرسیدند از یک تا ۱۰ چند است و من هم مدام جواب می دادم ۲۰ فکر نکنم۰

 بالآخره دختر همه بادها اُفتاد روی بوم پنج نفرهمان پنج نفری که باعث شدند در ۴۸ ساعت ی که گذشت به ۱تا ۱۰ فکر نکنم یکی در اُسلو ،برای خواهران کوچک تو را یک نصف شب برای خودت نوشتم، اون یکی الآن روی کشتی ست همون که بهم یاد درهیچ حالتی مقابله به مثل نکنم اما دررفاقت با خودت مقابله به مثل می کنم،شماره دو رو هم برای تو نوشتم که مثل خودت تجربه بکنم،شماره ۳ مدام پروازمی کند باید برمی گشت خودش نمی داند که شاعر است چقدر جایش اینجا خالی می شود، شماره چهار اگر نبود اصلا کتابی هم امروز نبود ،منتظرم از فیلم فستیوال برگردی تلفنی آش کشک رو بار بزاریم که به ۱تا ۱۰ فکر نکنم  وآخری… به من یاد داد که بنویسم ،این روزها شدی خداوندگاره آیفونم  با وایبر از اینجا تا تهران جونم و نجات دادی گفت; همین الآن پاشو برو اوژانس نخوابی یوقت۰

“Only once in your life, I truly believe, you find someone who can completely turn your world around. You tell them things that you’ve never shared with another soul and they absorb everything you say and actually want to hear more. You share hopes for the future, dreams that will never come true, goals that were never achieved and the many disappointments life has thrown at you. When something wonderful happens, you can’t wait to tell them about it, knowing they will share in your excitement. They are not embarrassed to cry with you when you are hurting or laugh with you when you make a fool of yourself. Never do they hurt your feelings or make you feel like you are not good enough, but rather they build you up and show you the things about yourself that make you special and even beautiful. There is never any pressure, jealousy or competition but only a quiet calmness when they are around. You can be yourself and not worry about what they will think of you because they love you for who you are. The things that seem insignificant to most people such as a note, song or walk become invaluable treasures kept safe in your heart to cherish forever. Memories of your childhood come back and are so clear and vivid it’s like being young again. Colours seem brighter and more brilliant. Laughter seems part of daily life where before it was infrequent or didn’t exist at all. A phone call or two during the day helps to get you through a long day’s work and always brings a smile to your face. In their presence, there’s no need for continuous conversation, but you find you’re quite content in just having them nearby. Things that never interested you before become fascinating because you know they are important to this person who is so special to you. You think of this person on every occasion and in everything you do. Simple things bring them to mind like a pale blue sky, gentle wind or even a storm cloud on the horizon. You open your heart knowing that there’s a chance it may be broken one day and in opening your heart, you experience a love and joy that you never dreamed possible. You find that being vulnerable is the only way to allow your heart to feel true pleasure that’s so real it scares you. You find strength in knowing you have a true friend and possibly a soul mate who will remain loyal to the end. Life seems completely different, exciting and worthwhile. Your only hope and security is in knowing that they are a part of your life.”
― Bob Marley

وقتی من در رویای خوردن فِرنچ اِگَم بودم گرامافون داشت عکاس باشی می خوند

نوروز برای من یعنی گرامافون خانه بابا بزرگ ، بابا بزرگ اصلا آدم ساده ای نبود،پشت ذره بین های تیره اش همیشه داشت کروات می زد،سفره هفت سین اَش را بیشتر ازکتاب هایش یا دکترای حقوق قضایی اَش به رُخ می کشید،ما شش نوه بودیم و بابا بزرگ هر سال شصت  تا تخم مرغ ظاهرمی کرد ، یکی از اون یکی خوش آب و رنگ تر. بابا بزرگ در طول یکسال به ما فسقل ها فرانسه درس می داد برای همین موقع برداشتن تخم مرغ رنگی به فرانسه می گفت هر چند تا دوست دارید بردارید، من به فرانسه می پرسیدم میشه بخورم؟بعد از خنده غش می کردم. من  تنها عینکی جمع شش نفره بودم سکانس بعد از سوال مسخره ی من همه می خندیدند ، بعد خاله رزی سهم رنگ شده اَم را از یخچال میآورد که بخورم مامان داد میزد که مامان بزرگ برات رشته پلو درست کرده همون موقع بود که بابا بزرگ برای دور کردن من از فرنچ اِگ اَم و سرگرم شدن آنا،ماندانا،فرهاد،دو باره من امیررضا وعلی رضا گرامافون را روشن می کردو الان گرامافون دارد می خواند آی عکاس باشی،عکاس باشی و من هنوز در رویای خوردن فِرنچ اِگَم

پ. ن :راستی هیچوقت نفهمیدم چرا آنا و ماندانا دختر خاله هایم بابا بزرگ را بابا لو صدا می زدند  برم زنگ بزنم تهران همین الآن از آنا بپرسم، علی رضا و امیر رضا پسر های دایی اردشیرهم حتما مردی شدین برای خودتون

نو اَدز (NO ADS)

گفتم ماکیچی..اتو زبانم نچرخید بگویم ماکیاتو،خسته بودم ذهنم آنقدر به همه چیز فکر می کرد که از کار افتاده بود، مثل همیشه خندید راست می گویند که شبیه من می خندد زبان است دیگر جاهایی که نباید بگیرد خوب می گیرد می خواستم بگم باور کن تهران هم که بودم ماکیاتو می گرفتم گفتم ول کن حالا باید یکساعت هم بگویی تهران می شود کجای جامائیکا دفعه بعد می روم جلو مثل خودم می خندم اونوقت میگم “وان اَمریکانو میدیوم سایزپلیز”.ای کاش تبلیغات در دنیای مجازی اینقدرشور بختانه به خورد آدم ها داده نمی شد،اونوقت من هم مجبور نبودم هر سال بروم برای فعال کردن آپشن “نو اَدز” در وبلاگ پول بدهم آن وقت بجای کشتن تبلیغات هر روز هَزِل نات ماکیاتو می گرفتم به همین سادگی

هالیوود اِندینگ

با دوستم وارد پمپ بنزین شدیم در لوس اَنجلس پمپ بنزین بعد از ساعت ۹ می تواند شما را با هفت تیر کشی به هالیوودی ترین بعد از ساعت ۹تان  ببرد به همین دلیل کرکره باجه گاه وسط پمپ بنزین پایین کشیده شده و شما اگر بخواهید چیزی بخرید یا دلار بنزین را آنجا پرداخت بکنید با آدمی پشت هفت لایه شیشه ضد گلوله مواجه می شوید، البته با حفظ بودن کد پستی به وسیله کردیت کارت به جز شخص پمپ به برخورد دیگری نیازمند نیستید. در ایالات متحده حفظ دو چیز از واجبات می باشد،یک شماره سوشیال سکیوریتی که معادلش همان شماره کارت ملی ست دوکد پستی، اما “یک” مهمتر است یک را گاهی هنگام ورود به توالت های عمومی هم از شما میپرسند. من اما نه یک را حفظ می شوم نه دو را همیشه با همان هفت لایه ضد گلوله برخورد می کنم،یک چیز دیگر هم یادم افتاد در لوس اَنجلس،اسپاَنیش زبان دوم است درست مثل فرانسه در کبک اما چون کالیفرنیا ایالت سوپر دموکراتی ست اسپانیش را به زور در چشتان فرو نمی کنند،پشت هفت لایه ضد گلوله همه اسپاَنیش را مثل  بلبل حرف می زنند،اما من گفتم:  باجه ۷ فیفتین دالِرز و برگشتم کنار ماشین لوله را کردم توی سوراخ ماشین دستگیره را فشار دادم کار نمی کرد دوستم حالا کامل از ماشین پیاده شده بود دوستم سال هاست که در لوس اَنجلس زندگی می کند اما اصلا رانندگی نمی کند نمیدونم چرا جوگیر شده بود که می تواند کمک بکند به هر حال او هم ماشه را فشار داد بنزینی در نمیرفت…ایکدفعه از بلند گوها صدای بلندی با لهجه اسپاَنیش اومد،صدا می گفت دستی را بکشید بالا من و دوستم خیره به هم داشتیم فکر می کردیم کدوم دستی صدا دو باره و سه باره و هفت باره می پیچید که احمق ها دستی را بالا بکشید ناگهان کرکره ها بالا رفت و خوزه از هفت لایه ضد گلوله گذشت خودش را به ما رسانید و دسته ای را که لوله حالا دیگر به جای اینکه روی آن باشد در دستان من و دوستم بود بالا زد خندید برگشت به پشت  همان هفت لایه۰

اگر احساس پوچی نمیکنم دلیلش این است وقت ندارم که بکنم نه این که نخواهم

وقتی باید همه کارها را خودت انجام بدهی شاید وقت نکنی افسرده هم بشوی تا همین سه هفته پیش هم می شدم اما سه هفته شد که نمی شوم،امروزبیشتر خواب آلود می شوم ،چای سوم است که میخورم فایده ای نمیکند،معمولا از آدم ها کمک نمی خواهم مگراین که کاری را اصلا بلد نباشم مثل همین پروجکشن که الآن یک ساعت شد سروکله زدم کار نمی کند…جمع کردم، پدال گازرا فشاردادم آمدم کافه که نخوابم،که به کارهایم برسم.ذهن من زیادی تند کارمی کند،ذهن غزل هم همینطور،ففر،شادونه و بیشتر دوستان هم دبیرستانیم که این روزها در فیس بوک با هم در ارتبا ط هستیم، با آدم هایی که می توانند اما نمی خواهند از سرعت ذهنشان هیچوقت استفاده بکنند نمی توانم دوستی طولانی مدت بکنم.زمان در معادله های من اهمیت زیادی دارد این که مهم شد هم حاصل فرایندی یک شبه  نبود بدون شک دو سال پیش به اندازه امروز زمان گرا نبودم.همین جا بگم آرتیست مستقل بودن کلا ینی موسی و قوم یهود درهمه جا و درهمه زبان ها. برای آدم مستقل بودن اما در شهرهای بزرگ باید تند بود،تهران و لوس اَنجلس و نویورک و تورنتو و … هم ندارد اگر می خواهید از این مرز بندی ها بکنید، که ایرانی ها زیاد می کنند باید تا اَبد دراُتاقتان زندگی بکنید یا جمع بکنید به حومه شهر بروید یا اصلا به ایالت های دورتر که بد هم نیست من خودم برای دوران بازنشستگی می خواهم به یوکان برگردم،تا ابد که نمیتوانم تخت گاز بدهم…داستان بلورِ کُرد را گفتم که گفته باشم اگر احساس پوچی نمیکنم دلیلش این است وقت ندارم که بکنم نه این که نخواهم که عاشق احساس پوچی کردنم

پ.ن؛ چند روزی می شود که نوشته غزل در ذهنم رفته است، حساسیت های ما هر دو زیادی به هم شباهت دارد حتی در این فاصله، کاش بعضی ها برای حرف زدن با ما دو نفر وقت اضافی پیدا نکنند

هیپولوتوس می‌گوید: زبانم سوگند خورده،اما ذهنم آزاد است

دوdrama-clip-art ماه می شود که خریدن سیگار را ترک کرده ام،اماهر بار یک جوری یک جایی میشود که میروم برای یک نخش از این و آن معمولا هم آدم هایی که در گالری می بینم گدایی می کنم.دیشب که دوباره این کار را وسط لوس آنجلس تکرار کردم برای اولین بار چندشم شد،کلمه قوی تر دیگری ندارم تا جایگزین چندش بکنم.من همیشه در زندگی وقت به اندازه کافی داشتم که سیگاری بشوم اما نشدم، یعنی هم شدم هم نشدم، کسی که سیگار می خرد و حمل می کند حتما سیگاریست. حس بدی داشتم که چرا یک پاکت سیگار نخریده بودم؟اصلا بگو ماهی یک نخ چه معنی دارد که بروم از این و آن اجاره بکنم،تا امروز هم با خودم چانه زدم اما باز هم نخریدم،فکر می کنم آدمی که سیگار نمی خرد می تواند سیگاری نباشد

گفت: نوشته هایت را با بچه ها که می خوانیم،می خندیم.آنروز ناراحت شدم،امروز اما خوشحالم چون اصلا به کیری تیک های یک کیری اِیتور،تلفظ درست (کیوریتور) است،فقط باید خندید،یکسال و سه ماه شد که یکشنبه ها درست در همین ساعت و درهمین وبلاگ مینویسم عمرا اگر دیوانه نباشم،اما وقتی فکر می کنم  حتی یک نفررا پشت این صفحه خندانده ام ترجیح می دهم که دیوانه بمانم و دیوانه تر هم بشوم که شما بیشتر بخندید،داستان من داستان همان طوطی بیچاره است درست وقتی فهمید که اصلا برای چه کسانی شعر می گفت :پس فقط دو بیت…: نمی شه

دارم با سرخپوستان مایایی همزاد پنداری می کنم،شاید هم همذات پنداری واژه درست تری باشد همان مردمانی که به واسطه ی جدا افتادگی، فراموشی، نادیده انگاری یا ناباوری غارت شدند و آلخو کارپنتیه چه خوب می نویسد مرز میان واقعیت و خیال را،همان جایی که من یکشنبه هایم گیرافتاده اند تا تمرین نوشتن بکنم که شما بخندید و من بگویم که لابد خرم من

رازهایی که غازند

دست هایم دوباره یخ زده بود،دیگر می دانم که یخ زدن دست هایم خاص نواحی سردسیر و قطبی نیستند، انگار که تمام حرارت کف دست هایم به راهپیمایی میاُفتند، از انگشتانم به سمت مچ بالا می روند تا ساعد سپس در میدان استخوان دور میزنند دقیقا همان وقتی که دست زیر چانه ام می رود و من صبر می کنم تا حرارت  به زیر بغلم  برسد،و خیسی زیر بغل هایم را چه خوب حس می کنم،فقط آن ها که دست هایشان یخ میزند می توانند بفهمند رابطه مستقیم آن را با خیسی زیر بغل. دیروز وقتی دست هایم یخ زده بودند برای اولین بار در دمای ۲۰ درجه سانتیگراد جنوب کالیفرنیا فکر کردم بخاری ماشین را روشن بکنم شاید دست هایم همان طور چسبیده به سکان جلوبرنده زندگیم گرم  بشوند،دست هایم یخ ترمی شدند و زیر بغلم خیس تر،بوی عرق گرفته بودم ،خوشحال بودم که قراری برای بغل کردن هیچ کس ندارم کاش برای بغل کردن اصلا قراری لازم نبود،رازهای من همگی غازند همین الآن دوباره دست هایم یخ زده اند،سخت می شود نوشت با دست های یخ زده،کافه چی را خوب می شناسم یکبار به خاطر لهجه عجیبش و کلاه دست بافت من مفصل با هم گپ زد یم. از ایالت آرکانزاس به کالیفرنیا آمده است با همه اندام ظریفش و لهجه غلیظش.زیر بغلش عرق دارد حتما دست های او هم یخ می زند.چند سالی می شود که حق یخ نزدگی را از دست هایم گرفته ام،انگار که همه یخ زدن ها باید حق من باشد همه دلتنگ ی ها،همه حق نداشتن ها.گاهی دلم می خواهد بروم همه حق و حقوقم را ازجناب  پیکاسو پس بگیرم، بعد درست مثل همین امروز “که دوباره فیلم زندگیش را دیدم” به این نتیجه می رسم که “یارو”  بودن یا نبودش اصلا برای بشریت فرقی نمی کرده است. یکجوری می گویند پیکاسو انگار که کاشف برق یا آب تصفیه شده بوده باشد، بود یا نبود همین اِسکات کافه چی برای من مهمتر است.حداقل فنجان قهوه اش دستانم را برای چند لحظه گرم می کند۰

تا عینک ها یمان به هم نگیرد

در کافه گردی با خود سال هاست که حرفه ای شده ام هر سال همین روزها ناگهان به ساعت تهران می شوم. دختری که در میز کناری نشسته بوی مرد را در کافه های تهران می دهد ،دختر دیگری که در حیاط کافه نشسته،با مرد شراب قرمز میخورد و سیگارمی کشد از اینجا که من نشسته ام تنها پشت سر مرد را میبینم و دسته های عینک ش را… بابا دیپ اینساید باور دارد که عینکی ها باید همیشه در یک رابطه بمانند اگر نماندند باید تا ابد خانه پدری بمانند،من چه شکسته ام قوانین عینکی ها را دیپ دَون.افتخار نمی کنم،می روم که با افکارش تصادف نکنم مدام، تا عینک ها یمان به هم نگیرد تا دوست باشیم دوباره مثل قبل