Author: Shirin Bolourchi
I see unicorn everywhere
…the same way I walk in the sidewalk everyday, the old lady, the jungle behind this huge complex, the coyotes, those who are walking with dogs…Sometimes I feel I’m so lucky for having a cat not that I don’t like dogs but for if I had a dog I could have never walked him in my pajamas, Imagine if I were your neighbour then every morning you would have to see a female version of a [Gigolo] escorting her dog while passing by you. The more I look the more I reflect on the fact that no one really walks in Los Angeles except for homeless people, Tourists and those who has dogs.
[…] For instance I’m burning while I’m walking, […] so if you don’t see the fire and the coal you think there is no fire? […] just because you don’t see the trace, […] the trace that you are not able to see, […] what if I’m walking and burning ,[…] how far you can ignore the fire? […] how many ashes on the sidewalk been disappeared? […] or let’s imagine a few thousand ashes on the bridge being disappeared (everyday), […] how many unicorns on cupcakes you have ignored? […] or even ask yourself will those traces ever disappear? […] so I’m burning again. […]
I smell fire.
[The Unicorn is green.]
A Thousand Instant Doubling
Dad said she got rid of the heavy responsibility I cried Mom said, She has nothing to go back to Tehran for One of my friends said he is excited to see what happens next Funny I cried My brother didn’t say a word, my brother is disappeared I paint ocean when the nights are slow I was painting a green ocean the ocean has turned in to black Mitra is right, this too shall pass I’m struggling to pass Sometimes when the night gets slow I’ll take sleeping pills No ocean is left Funny I cry I ditch it all to cry Funny Funny
چو بشنيد رستم سرش خيره گشت جهان پيش چشم اندرش تيره گشت
روزی که از دانشگاه هنر در تهران اخراج شدم: به جرم خندیدن
مدرسه هنر در لوس انجلس یا خط مقدم
ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می شوم تا ساعت ۶متن های کلاس ساعت۸:۳۰ را برای بار دوم دوره می کنم تا ۶:۳۰ نت بر می دارم و تا ۷ وقت دارم دوش بگیرم وسوار ماشین م شوم بین ۷:۴۵ تا ۸ به مدرسه می رسم ۸ تا ۹ در استودیوی خودم کار می کنم کلاس ۸:۳۰-۹ شروع می شود ۱۱، ده دقیقه شکاف بین همان کلاس است ۱۲:۳۰کلاس اول تمام می شود و۱ کلاس بعدی شروع می شود و همین روال برای کلاس هاس ۳م و ۴م تا ۹ شب ادامه دارد [هر روز،هر روز.] ۹ شب به بعد هم باید در استودیوم کار کنم نقاشی ها و مجسمه ها و ویدیوها و نوشته ها و تصویرها… خود به خود ظاهر نمی شوند. برای کلاس بِن هر هفته باید ده صفحه آ۴ بنویسم درباره کارهایی که می کنم سیاست چرا و چگونه؟ برای کلاس کاترین هر بار یک ای-فلاکس کامل باید خوانده شود و برای کلاس رنه هر بار ۷ مقاله به جز این ها فیلم هایی که باید هر شب دیده شود و هر پنج شنبه اگر حداقل ۳۰ تا کار جدید به استادم نشان ندهم بهتر است خودم با احترام مدرسه ی هنر را ترک بکنم و دو سال شد که روال زندگی من در دانشگاه هنر به همین شکل گذشت و ۳۶۵ روزدیگر هنوز مانده است.
از امروز به بعد هم ویکندها در گالری مدرسه بین زمین و هوا معلق م.
مینیمالیسم فلسفی
.همین لحظه که هیچ کُجا در این فضا کیبُرد فارسی ندارم
.نشسته ام نقاشی می کنم همین لحظه را
.زمآن آنقدر طولانی شده که همه ی کاغذهای نقاشی که خریده بودم تمام شد
یادم رفته بود که این تکست نمیاد
تا آخرین لحظه که سوار هواپیما شد داشتیم به هم تکست می زدیم، فکر نمی کردم اون زودتر از من بره تهران نوشت میدونی که چرا نمیتونی بیای؟ فرصت نداد که من جواب بدم خودش فوری نوشت :داری روی تزت کار می کنی بعد هم نوشت
Give yourself permission to enjoy LA
Last summer as MFA
:قبل از این که من جواب بدم هواپیما پرید، من اما دلم می خواست به جای تکست آخر تو آیفونم بخونم
کاش تو هم میومدی
Bad Translation (December 2012)
I’m a composer, who puts words together. I guide the words to dance on my surface, I’m the one and the only who let those words to be loud or quiet. I aim to create unity on my piece, Neither the translation is complete nor correct, The translation (in here) is stablished on one’s personal disposition. welcome to my “Bad Translation”.
روز تولدم، شهرام شپره ،خمینی انقلاب ایران و میشل فوکو
روز تولدم، شهرام شب پره، خمینی انقلاب ایران و میشل فوکو
قلبم خیلی تند میزنه برای این که بهش فکر نکنم با دست راست تایپ میکنم به بیحس بودن پای چپ م صبح ها که از خواب بلند میشم عادت کردم چه زود سی و پنج سال تمام شد. برحسب تاریخ تهران امروز روز واقعی تولدم ه. مامان برام چایی ریخته بود، لیوان چایی رو گزاشته بود روی میز صبحانه درست وسط یک سفره ی گل گلی صورتی از همون سفره های پلاستیکی گل گلی چیپ با گل های درشت که همیشه ازش نفرت داشتم. فکر کرده بودم وسط کالیفرنیا دیگه بی بروبرگرد از دست این سفره ها خلاص شدم، اما زهی خیال باطل نمیدونم کجا رفته پیداش کرده اما میدونم همه ش آثار زندگی در پِرواین ه، چه پِرواین رو دست کم گرفته بودم. این شد که لیوان چایی رو برداشتم آوردم توی اتاق که سفره ی گل منگلی رو بیشتراز این ها نبینم،هیجان بیش از حد و اندازه ی بابا هم صبح ها وقت خوردن صبحانه عجیب برام غیر قابل تحمل شده ،میدونم اگه اونجا بشینم باید درباره بیمه یا جریمه های عقب افتادم جواب پس بدم،حتی روز تولدم هم تخفیف نمی دهد،عجیب محتاط و محافظه کار شده،بعد هم لابد اصرار دارد بداند برای نهار میمانم یا نه وقتی هم بگم نه پدر جان باید برگردم لوس انجلس کار دارم ناراحت می شود.چه به زندگی تنهایی لوس انجلس م عادت کردم. لیوان چایی برای لرزش دست م خیلی داغ و سنگینه دو بار تلاش کردم بیارمش تا جلوی دهنم ریخت روی کیبورد لپ تاپ. نمیدونم تاریخ تهران وسط جنگ و بمبارون و انقلاب چقدر میتونسته توی شناسنامه م دقیق و درست کار کرده باشه. از روزی که برگشتم کالج هنر تقریبا سر همه ی کلاس ها درباره انقلاب ایران و جنگ بعد از اون صحبت می کنم و این که من درست بعد از انقلاب به دنیا میام و از قرار نامعلوم جنگ مهمی هم همون جا برقرارمیشه.البته داستان م برای همه ی بچه ها ی کلاس مهم نیست.توی چشمهای آستین میبینم که هر بار که من از جنگ و انقلاب با لرزش صحبت میکنم با خودش میگه به تخمه م که ازوسط جنگ و انقلاب رسیدی تهرانجلس،وضعیتی ست،بعد هم فکر میکنم با خودش میگه به جای این که مدام از این تاک میری به اون تاک از این دانشگاه به اون دانشگاه برو یکم شهرام شب پره ببین قراضه شاید پای چپه ت از این بی حسی توی روز سی پنج سالگیت درومد! با خودم فکر میکنم حتما تاریخ سی و پنج سال انقلاب ایران و هشت سال جنگ توی کالج هنر اتیس وسط لوس انجلس خوب کار کرده که من روز تولدم به جای شهرام شب پره دارم به فلسفه ی خمینی انقلاب ایران و میشل فوکو چنگ می زنم.
پ.ن پِرژیَن اُرْ(پِروِرت) + اِرواین میشود پِرواین
و او که بود که محمدحسین امینالضرب را آرتیست کرد؟
الف: حاج محمدحسین امینالضرب تاجر ایرانی در دوره قاجار بود. او در دوره مظفرالدین شاه اولین دستگاه تولید برق رو از روسیه خرید و به این شکل، برق وارد ایران شد و لابد جای گاز را گرفت. به همین دلیل به محمدحسین امینالضرب پدر برق ایران لقب دادند. یعنی مردم اون روزها برای روشنایی از روغن یا نفت استفاده میکردند همین قدر تخمی امینالضرب وارد کلاس تاریخ هنر شد. کلیتس استاد تاریخ هنر متنی از قرن نوزدهم می خواست که ارزش دوباره تصویر داشته یاشد صبح دیر بیدار شدم کتاب را باز کردم خب واضح بود وقت نکردم سیصد صفحه را بخوانم از کلاس تاریخ هنر هم دل خوشی ندارم،استادش به خاطر داشتن دکترای تاریخ هنر از پرینستون مدام به کلاس سرکوفت می زند حتی بلد نیست یک میخ در هاون بکوبد چون آخر ترم است دست های ما هفده نفر سر کلاس همه زخمی ست باید کارهامون رو به نمایشگاه سالیانه ی فوق الیسانس ها می رسوندیم سال ها بود اینقدر با دست هایم کار نکرده بودم.
ب:داشتم میخ را روی پارچه میکوبیدم خورد روی انگشت دست چپم دو هفته ناخن م سیاه بود امروز افتاد در استودیو که کار کنی مدام زخمی میشوی آنوقت یک سری منتقد با انگشت های شانه زده آن بیرون جمع شده ند تا ناخن های افتاده ی من رو یکی یکی بنویسن از دریدا و لاکان هم دیگه دل خوشی ندارم داشتم داد میزدم تویی که نشستی پشت میزت و فقط مینویسی ناخنم تیر می کشد اما نمیشود کار نکنم ژوژمان آخر ترم است و استادها می خواهند کارهایم را ببینند نوشته ها روز پنج شنبه جایی ندارند.
پ:کفن ها را باید از استودیوی خودم ببرم کارگاه پرینت بعد دوباره باید برگردونم استودیوی خودم که سنجاق قفلی بزنم توهمین هیرو رو ویر به بی پولی آرتیست بودن فکر میکردم به پارچه هایی که باید اد دون تون لوس انجلس بخرم. مامان ژولی گفت همه ی پارچه ها رو برام میخره تا کی باید به امید مامان باشم اگر من م که فکر کنم تا ابد.حتما مسیر را درست رفته ام که منتقدها اینقدرسوال می کنند اصلا اگر من نبودم چه کسی را میخواستندسوال پیچ بکنند احتمالا از گشنگی میمردند به آویزان کردن کفن ها روز نمایشگاه فکر می کنم اگر “استودیو پراکتیس” نمیخوندم احتمالا تا ابد هنر رو نفهمیده بودم.