About

سمنو در ۳۶۰ درجه

یک: من کلا عاشق وصل کردنم، اصلا اگر رفته بودم دنباله زبان برنامه نویسی شاید الان با زاکر برگ در فیس بوک کار می کردم برای همین هم بود که تصمیم گرفتم کی یو رِتور بشوم تا شاید بتوانم هنررا بگردانم یا همان بوصلانم البته این را هم خوب می دانم که این شرط لازم است اما کافی نیست. خوب خیلی ها به مرور خاطرات را فراموش می کنند و در این وصل شدن ها فقط به دنباله گرداننده می گردند. وقتی خودتان را دست من می سپارید بدانید و آگاه باشید که من ۳۶۰ درجه را خوب می بینم  اگرخواستید  نیم دایره بشوید باید سعی کنید نامرئی هم بشوید تا من نبینم خوب آنوقت دمتان گرم۰

دو: همیشه وقتی برای شام یا نهار مهمون داشتیم از افتخارات مامانم این بود که می گفت؛ من هیچوقت اجازه ندادم که شیرین دست به سیاه و سفید بزند بعضی وقت ها خیلی از این مانیفست ژولیت عصبانی  می شدم همون موقع هدیه بلد بود لازانیا درست بکنه، ساناز هم هر وقت مامان و باباش می رفتند سفر تنها می موند خونه البته من همیشه اونجا خراب می شدم. امروز می فهمم مامانم برای چی افتخار می کرد، افتخارهم دارد جدا۰ 

سه: چند روزی هست من هم دلم می خواهد میز کارم را خانه تکانی بکنم نمی شود اما،این روزها دلم برای کتاب هایم تنگ شده نزدیک به دو هزار جلد برای من و پدرم روی هم،هر سال این موقع می رفتم سراغ بوی گرد و خاکشان ،گذاشتمشان خانه آن ها ،تنها چیزی ست که باید پس بدهند۰نوشتنم نمی آید موتور هم ندارد که روشنش بکنم ، دیروز بوم خریدم که نقاشی بکنم امروز بیشتر کشیدنم می آید ،خانه تکانیم هم نمی آید حالا شاید در چند روز آینده بیاید خدا کند امینه خانوم را هم با خودش بیاورد۰

می خوام به درختام شکوفه وصل کنم تا پشت سبزه هام نامرئی بشم برای آخرشم دمت گرم بلورجان حالا که این قدرپیشرفت کردی گِردش کن و وصلمون کن به یه ظرف سمنو بی زحمت     

گُم شعر نیست

گفت تو گم شده ای۰دور و برم را خوب نگاه کردم خانم ب را دیدم او هم گم شده بود سرم را چرخاندم خانم ف را دیدم او هم گم شده بود باز چرخاندم خانم نون را دیدم او هم گم شده بود باز هم چرخاندم خانم الف را دیدم او فارسی حرف نمی زد انگلیسی می دانست او هم گم شده بود باز چرخاندم خانوم شین فرانسه حرف می زد او هم گم شده بود خانم ر را از دور می شناختم اسپانیایی حرف می زد اما او هم گم شده بود خانم سین سیاه بود او هم مثل من سه زبان حرف می زد او هم گم شده بود خانم لام بیشتر چینی حرف می زد درست نمی فهمیدمش او از گم شدنش خیلی ترسیده   بود ۰سرم را گرداندم جای اولش دیدم همه گم شده ایم به جز آقای الف که شب ها دیرمی آید و آقای میم که هر شب مست می کند خوب شاعراست  و آقای دال  که عکس می گیرد همان که  هیچوقت نیست و آقای پ که پول جمع می کند آقای عین مدام دروغ می گوید آقای دال سیگار می کشد آقای جیم انگلیسی حرف می زند او زیاد اهمیت نمی دهد آقای سین فرانسه حرف می زند که به نظرش زبان قشنگی می آید خوب بقیه را هم نمی شناسم. اگر امروز بیست سالم بود چمدان ها یم را می بستم و به جایی گرم خیلی گرم سفر می کردم تا بیشتر گم بشوم اما عجیب است امروز می دانم به کجا می خواهم بروم آنجا گرم نیست پر ازمه است اما آدم هایش را می شناسم. دوباره سرم را می گردانم صفحه سفید را می بینم خسته ام اما باید کارم را تمام کنم به خودم قول داده ام اما هنوز هم دوست دارم به جایی گرم سفر کنم آن قدر گرم که بسوزاندم اگر به خودم قول نداده بودم درعوض با آفتاب می سوختم۰

هر که هندسه نمی داند به تورنتو وارد نشود

سه تا اردیبهشت را ندیدم، نچشیدم، نخوابیدم برای همین هم می خواهم اردیبهشت چهارم را از نزدیک  بدمم. بی قرارم،شمارش معکوس در جهت عقربه های ساعت شروع شده است،اما هنوزم ته دلم دنبال اوست،وقتی نباشم همه ظهرها را به او فکر خواهم کرد به او که هرصبح دوش می گیرد، ریش می زند گاهی هم ته ریش می زند. با حوله دور خانه طواف می کند و درحالی که صبحانه اش را درست بر خلاف عقربه های ساعت درست می کند صدای هندریکس را هم بلند می کند. شلوار جینش همیشه یکجای خوبی از بدنش آویزان می شود  که نه می افتد نه با لاتر می رود. بعد نوبت  میرسد به پیراهن و پلیور اگر تابستان باشد، که اگر تابستان باشد با پیرآهن های نخیه شل و ولش درست دست می گذارد روی تمام ضعف ها ی این تن. بیشتر شبیه چگوارایست که در دهه هفتاد ازنافه سَنت هوزه هندسه مکیده باشد. همه چیز را کُد می کند البته از بخت یاری همیشه من را دی کد می کند۰و این گونه است که طواف صبح گاهی با مقام یک شیرینی به انجام می رسد۰

ساعت یک ظهر اینک ستیز بلوراست و بلور همانجا که کمپانی خیمه زده و همه آن موبدان که هندسه می دانند با هم به احتضار نهار می روند. یونجه و بلوریا همان یانگ و بلور، نکند وقتی نباشم یک رییس چشم آبی چگوآرایم را بدزدد، رئیسی با موهای بلند و دامن کوتاه شاید هم چشم های سیاه با دامن بلند اصلا نمی خواهم ظهری را که او را از من جدا می کند بلند یا کوتاه تیره یا روشن. درست در ساعت یک ظهر است که  سوگ خود زنی  را آغاز می کنم  بدون هیچ صدایی در پس ساعت ذهنم، آنوقت است که عرق سرد روی تمام تنم می نشیند که چرا بجای هنر، هندسه نخواندم  و درساعت یک ظهر یکسر می خواهم که مهندس باشم نه هنرمند نه نویسنده نه حتی شاعر. هزار بارو هر شب گفته است که عددها در محیط و مساحت با عددها در اردیبهشت فرق می کنند نِردند نه گرد اما برای من چه موحش ظهری است،  آنقدر  که یک می شود برتمامی ساعتهایم، یک می شود در عصر اردیبهشتم حتی از دور. گفتم بی قرارم برای اردیبهشت و خلاف جهت ظهر شاید۰

بلوردِتورنتونین

درست وسط روزعشاق در تهران

تورنتو: حتی وقتی ایران بودیم نشون می داد براش مهم نیست، زیباترین و باهوش ترین موجودی ست که تا به حال دیده ام پرسید چرا دیر کردی جواب دادم خواب موندم گفت چرا گوشیت وجواب نمی دادی گفتم نشنیدم می دونستم می پرسه از تهران خبرداری، برای این همه ظرافت بارها پیله بسته بود جواب دادم نه۰

دو ساعت در تهران: روی صندلی در یک استادیوم وسط تهران نشسته بودم،استا دیوم ازهمیشه شلوغ تربود نمی دونستم برای دیدن چی اونجام… اولین بار بود دراستادیوم وسط تهران خودم و دستگیرمی کردم.همین که می دونستم تهران م انگار راضی شده بودم با خودم کیف مبسوطی می کردم درست وسط روزعشاق در تهران، لابلای بلندی همهمه ها نقشه می کشیدم که معشوق مخفی را غافلگیرکنم آن وقت تمام قند های دلم را آب می کردم.این بارهیچ چیز ازفرودگاه وهواپیما وپلیس های غول پیکر آمریکایی همان ها که همیشه لبه مرز، بین دو راه لخت می کنند یادم نبود سعی هم نمی کردم که به یاد بیاورم خوشحال بودم از مرض فراموشیم۰شماره معشوق مخفی را درگوشی نداشتم، شماره حتی یادم هم نمی آمد مثل سیر و سرکه می جوشیدم. کنارهمه دلواپسی ها فکر کردم میروم در خانه اش اما خانه اش کجا بودآن هم  یادم  نمی آمد، با خودم انگار که ورد بخوانم مدام زیر لب می گفتم نگران نباش تمام روز را وقت داری۰

تورنتو: پروانه ها درهمه جای کره زمین یافت می شوند، مستقلند، برای پیدا کردن غذا از گلی به گل دیگر می پرند، برای پیدا کردن جفت و بوییدن گل شاخک دارند، زبان درازی دارند تا بتوانند شهد گل ها را بمکند، آرام بال می زنند اما مسافت طولانی را طی می کنند، همه چهار بال دارند، این با ل ها با هم مثل یک جفت کار می کنند، وضعیت برخی گونه ها در حال نابودیست، مدت عمر پروانه ها کوتاه است اما پیله ای که من تنیده ام تا تهران شدن به تاراج بال هایم می ارزد۰

…کاش یک آهنگ هم بود که می گفت نایت س این تهران…

پاپ بندیکت، بآکلاه، بی کلاه

دیروز خوندم که پاپ بندیکت استعفا داد یک دانشمند هم رزومه فرستاده است واتیکان ودرخواست کرده است برای سِمتش. یاد آن داستان صبح یکشنبه افتادم با داگلاس، داستانی که حتما برای خیلی ها که درآمریکای شمالی زندگی می کنند اتفاق افتاده است۰با داگلاس درخانه اش نشسته بودیم، داگلاس تنها دوستم بود آن هم برای مدت دوسال۰آهنگ سازاست ازهمان کلاسیک کارها که همیشه پشت پیانو به ایده جدید می رسند، خانه اش درمرکز شهر تورنتو بیشتر شبیه موزه تاریخ طبیعی بریتانیاست پدرش قبل از این که فوت کند در تورنتو قاضی بوده است، مادرش ۸۷ سال دارد اما هنوز به جسارت ونگوگ پشت بوم می ایستد و آبشار عصبانی می کشد۰همه چیز در خانه شان انگارعتیقه است حتی آدم هایش۰یکشنبه ظهر بود نهار درست می کردیم پاستا با پنیر پارماژان می خواست پاستا را در ظرف هایی سِروبکند که ادعا می کرد برمیگردد به کشتی تایتانیک البته کپی نوع دومش، رفته بود روی منبری کانادایی ـ انگلیسی در تمجید و توحید ازحضرت   کاسه بشقاب آن هم برای مهاجری که تا به حال به  بیشتراز نوری تاکه  فکرنکرده بود، تبلیغاتش را برروی درودیوار تهران دیده بودم البته هرسال دم دمای عید وقتی امینه خانم چینی های مامان و از بوفه بیرون می آورد تا گردگیری بکنه می شنیدم که راجع به ایتا لیایی بودنشون باهم پچ پچ می کردند اما من همیشه پس پرده درگیر مسایل سوپر اینتلکت خودم بودم ودانشگاه هنری که باعث شده بود از خونه فرسنگ ها فاصله بگیرم۰حوالیه کاسه بشقاب بودیم که در زدند داگلاس در رو باز کرد دو نفر اومدن تو یک بآکلاه ویک  بی کلاه،چشم هر دو آبی بود موهای بی کلاه طلایی، انگار تلالؤ موهاش چشم های من رو هم سبز کرده بود لباسی که پوشیده بودند شباهتشون وحتی بیشتر هم کرده بود۰بی کلاه رو به داگ دعوت کرد برای رفتن به کلیسا، داگ خیلی مؤدب گفت که مادرش هر یکشنبه در کلیسای سَن پَتریک غذا می دهد بآکلاه  گفت لُرد تا همیشه نگهدارمادرت خواهد بود بعد بی کلاه  بلا فاصله با من چشم تو چشم شد اون روزشلوارک جینم از همیشه کوتاه تر بود و تاپم از همیشه بازتر لیوان شراب قرمزم هم انگارلای انگشتام گیر کرده بود تا اومد دهنش و باز کنه گفتم “آیم مازلم آی کنت “خوب اینم که همه می دونیم یعنی من مسلمونم نمی تونم۰ حالامن مونده بودم و منی که یک  دانشگاه هنر وچهارسال پاره کرده بود که ا تی ایسته و تاس که جفت شیش اومده بود برای یک سلمان فارسی،عصبانیتی رو که پز دادن های داگ با کاسه بشقاب های اون  کشتی سوراخ برام درست کرده بود درصدم ثانیه روی سرشون غرق کردم تبدیل شدم به یک مسلمونه دو آتیشه با شلوارک جینه پآره و تاپه لِس٬ بآکلاه، کلاه را از روی سرش برداشت موهای اونم طلایی بود٬ خونه برای چند ثانیه سکوت شد تا هر دو بی کلاه از خونه داگ بیرون رفتند۰

دیروز با مقدس و روژین رفتیم فنجان دوم قهوه خوردیم بیست واندی هم اومد،هروقت با مقدس قهوه می خورم تا چند روزدلم برای تهران تنگ نمی شود حرف هایش آرام می کندم، البته فکر کنم خودش ازهمه دلتنگ تر باشد تازه دیروز چند نفر آمدند سرمیز از مقدس امضا بگیرند، مقدس است دیگر۰همه این رجزها را خواندم که بگویم من هم می خواستم رزومه بفرستم واتیکان گفته بودم دنبال کارمی گردم، خدا کند بآکلاه و بی کلاه هیچ وقت نفهمند چون آنوقت من می مانم و روی سیاه۰

۰بلوردِتورنتونین

I’m already doing it.

تآتر که خونده باشی حتی ده سال بعد وقتی می خوای به استاد زنگ بزنی هر شب منو لو گ هات رو با ماشین ظرف شو یی خالی می کنی و شب بعد دوباره همان مو نو لو گ ها را با ماشین ظرفشویی پر می کنی اما باز هم از صحنه نمایش می ترسی و می بینی یک هفته گذشت و هنوز هم زنگ نزدی۰شاید هم چون صحنه نمایش او آن قدر قدرت دارد که از ضعف خودم می ترسم۰این روزها خودم هم به کارشناسی نمایشم شک دارم انگار عاجش و کشیدن و گذاشتن روی سرش۰ می تونین از این به بعد صدام کنین فیل نه چیز.. بهم بگین منوچهر۰

یکجایی از فیلم “لاوین رز” بود که ادیت پیاف کنار استخری درامریکا بر حسب تصادف فکر کنم “کالیفرنیا” نشسته بود شروع کرد سر گارسن داد زدن رفیقش بهش گفت:” داد نزن اینجا در آمریکا تو اِدیت پیاف نیستی” این که اون حداقل تو فرانسه ادیت پیاف بود وضع من و بدتر می کنه که بهتر نمی کنه چون من همه جا فقط فیل هستم۰

 امروز یک نفر اینباکس کرده بود که چرا جمع نمی کنی بری آمریکا بیخودی خودم و تو زحمت انداختم برای جواب دادن و که آی باید درسم و تموم کنم و ب ِلاه بِ لا ه بِ لاه… و یک “کوت”هم  از” دِمین هرست “ضایع کردم یکی نیست بگه بابا بلور فیل همه جا فیله اون جا لاقل بچه فیلی البته تو سجل: کوچیک شما منو چهر۰

!سر راه آمریکا حتما می رم ونکوور که استاد و یک دل سیر ببینم

۰بلوردِتورنتونین

But whenever I look at the question of how to live, the answer’s always staring me in the face. I’m already doing it.
“Damien Hirst”  Home

روز جهانی قیمه بادمجان

خب تا ساعت پنج غذا نخوردم می خواستم خورشت قیمه بادمجان درست کنم همین که بیرون غذا نخوردم خودش نشانه خوبی بود پیازها را که خورد میکردم خیلی به مغزم فشار آوردم هیچ کس را نمی شناختم که قیمه بادمجان دوست نداشته باشد گوشتش را که می شستم یادم افتاد قیمه بادمجان خاطره عشقی پر شور را برایم تداعی می کند. نه این که می خواست قیمه بادمجان را با هم تجربه کنیم می خواست یاد بدهد می شود گاهی هم به سآدگی درست کرد و مزه اش را زیر دندان چشید و به یاد سپرد. مایع که به دمای جوش می رسد تازه می توانید بوی قیمه بادمجان راحس کنید برای من بوی معشوق مخفی را می دهد بهترین بویی که تا به حال چشیده ام٬ درواپسین دمای جوش حتی حاضرم خائن بمیرم اما خورشت قیمه بادمجان را بخورم اصلا اگر دست من بود روز قیمه بادمجان را به تقویم فارسی اضافه می کردم. خوب دنیا کمی عوض شده است اصلا تقویم هم نمی خواهد مثلا هر سال بیستم بهمن تصمیم می گیریم قیمه بادمجان درست کنیم همه با هم٬ با ماهیچه تجربه شخصی من بهترین بوده است البته به انتخاب شما هم بستگی دارد۰

۰بلوردِتورنتونین

اسم فامیل: بلورچی

به پدرم گله کرده اید که چرا نوشته ام فامیل بلورچی!زنگ زده اید که مثلا احوالش را بپرسید یا خبری بدهید که دل برادرتان را شاد کنید.درست دیده اید نو شته ام بلورچی اما برای من بلورچی یعنی اسمِ فامیلم که یک حقیقت مجازی است۰شَبحی ست حقیقی ترو حتی نزدیک تر ازخودم به تنم۰ پدرم را طعمه لذیذی کردید برای شکارشیرین تان.” اول”: یادتان رفت که شکارچی هم گاهی شکار می شود. شش ساله بودم وقتی بمب روی کلاس اول مان می بارید و هفت ساله بودم وقتی روی کلاس دوم مان. با آزاد مهربا صمیمی آن دو نفرکه برای اَبد حقیقت اسم فامیلشان معلم است وقتی بارش بمب ها را از پنجره کلاس نگاه می کردم داد می زدند: بلورچی از جلوی پنجره بیا کنارو من همان جا بود که بلورچی را شناختم هردوبار. اصلا اسم فامیلی که برای خودم نجوشد می خواهم سر سگ درآن بجوشد.” دوم”: بعد از چهل سال زندگی درغرب  یادتان رفت بلورچی من بودم بمب بود جنگ هم  بود تهران بودم. بلورچی بزرگ شد٬ بلورچی کنکور داد ٬بلورچی دانشگاه رفت ٬بلورچی عاشق شد، بلورچی مهاجر شد٬بلورچی جداشد حالا بلورچی می نویسد حقیقت یا مجاز فرقی نمی کند ، گفته بودید آزادی قلم اینجا دام ندارد مگر نه اینکه برای آزادی مهاجرت کرده اید پس صدایتان چرا می لرزد؟  درس اول: اسم -شیرین  درس دوم:اسم فامیل- بلورچی

بلوردِتورنتونین