تصویرتکست تجربه

من از تمام فرودگاه ها میترسم،از همه ی صف ها که آدم ها پشت اون ها انتظار میکشن تا سواربشن میترسم،از سفر به اجبار میترسم،از همین میز که پشتش نشستم دارم تند و تند پیپرهای فردا رو مینویسم،صفحه ها همه پر شدن مجبورم با استناد به جمله های خود بل هوکس ادامه بدم از همین به استنلدها به ادامه ها حتی میترسم،وقتی داشت سوارماشین میشد که بره برای این که نبینم  به سرعت برگشتم توی خونه من از دیدن همه ی رفتن ها میترسم،از همه ی جدایی ها،رهایی ها از همه ی آدم هایی که دوست داشتم،دوست دارم،دوست خواهم داشت،از دور شدن از نوستالژی ها از همین حرف زدن ها  به زبانی که زبان من نیست از آدم هایی که روی صندلی ها خواب موندن با کوله بارهاشون جلوی پاهاشون از دروازه ها ،شماره ها صدای زن پشت میکروفون از کلاس نقد کنار دستشویی، از مانیتورها دیتکتتورها،دیکتاتورها، موبایل ها،لپ تاپ ها از هفت صفحه ای که نوشتم و چهار صفحه ی باقی مونده که هنوز باید بنویسم

ستون بلا

یاروسلاو سیفرت / محسن عمادی

به چهار جانب خاک رو می‌کنند
چهار رسول رهیده‌ی جنگاور
و چهار جانب خاک
پشت چهار قفل سنگین
مقفول است

پای جاده‌ی آفتابی
سایه‌ی باستانی ستون
آونگ می‌شود
از ساعت بند
به ساعت رقص
از ساعت گل سرخ
به ساعت پنجه‌‌ی اژدها
از موقع لبخند
به موقع خشم
از موعد امید
تا موعد هرگز
که تنها چند گامی‌ست
تا ساعت نومیدی
تا آستانه‌‌ی مرگ
چون حرکت انگشت‌ها بر سنباده
زندگی‌هامان می‌دود
به روزها و هفته‌ها و سال‌ها و قرن‌ها
و ما را اعصاری برگذشت
که سالیان بسیار
در اشک‌ها درگذشت
به دور ستون می‌گردم هنوز
آن‌جا که می‌ایستادم
وقتی گوش می‌سپردم به آب‌
که شر و شر می‌کرد
از دهان‌های آخرالزمانی
در شگفت بودم همیشه از اغواگری آب
وقتی ‌می‌شکست بر سطح حوض
تا آن‌که سایه‌ی ستون
بر صورت تو افتاد.ساعت گل سرخ بود
لطفی کن ای بانوی جوان!
فراز شو از فواره و
برایم بخوان
کلماتی را که چهار مرسل
بر الواحشان کتابت می‌کنند‌.حواری نخستین، متی است
از سرِ سرخوشی محض
کداممان
می‌توانیم یک وجب
بر خط زندگی‌اش بیافزاییم؟و چه می‌نگارد مرقس، آن مرسل ثانی؟
شمعی‌ خریده‌است آیا؟
تا به کتمانش‌ به‌کار برد
نه به روشنی شمعدان؟

و لوقای حواری؟
نور تن در چشمان است
هرجا که کالبدهای بسیار است اما
لختی دورترک
عقابان بسیار
گرد هم می‌آیند

و سرانجام، یوحنا، محبوب خدا
چه می‌نویسد او؟
دهان کتابش را بر دامن ردایش بسته
پس بِگُشایش، پسر
اگر شده، حتی با دندان‌هایت

مرا تعمید دادند
بر کناره‌ی اولشانی
در صومعه‌ی طاعون، در سنت روچ

در پراگ
طاعون خیارک تطاول می‌کرد
مردگان را دور صومعه می‌چیدند‌
لایه بر لایه، نعش بر نعش
استخوان‌هاشان، در گذر زمان
پشته‌های خشن هیزم می‌شد
که یک‌روز به گردباد آهکین خاک رس
آتش گرفت
دیرزمانی زائر این اماکن محزون بودم‌
ولی هیچ چشم نپوشیدم
از حلاوت حیات

در هرم تنفس انسان شادمانی کردم
و به گاهِ سرگردانی میان مردمان
کوشیدم عطر گیسوان زنان را
به دست بگیرم

شب‌ها
قوزکرده بر پله‌های میکده‌های اولشانی
آوای تابوت‌کشان و گورکنان را می‌شنیدم
وقتی ترانه‌های لات می‌خواندند
دیرزمانی گذشته است
دیگر میکده‌ها خاموش‌اند و
گورکنان
سرانجام یکدیگر را دفن کرده‌اند
بهار
که با عود و با پر سررسید
قدم می‌زدم دور چمن‌زار
با درخت‌های گیلاس‌ ژاپنی‌اش
در ظلع جنوبی صومعه
و مسحور شکوه سال‌خورده‌اش
به دختران فکر می‌کردم
که برهنه می‌شوند
شب‌ها، بی‌صدا
نه اسم‌‌شان را می‌دانستم
و نه هیچ‌یک از آن‌ها
هنگام خواب می‌آمد
تا ضرب بگیرد آرام
بر پنجره‌ام

پس او که بود
که آن شعرها را
بر بالشم نوشت؟

گاه می‌ایستادم
کنار ناقوس برج چوبی
هروقت جسدی از زمین برمی‌داشتند
در صومعه
ناقوس به صدا در می‌آمد
دیگر، ناقوس هم خاموش است

در گورستان ما‌لسترانا
خیره شدم
به تندیس‌های نئوکلاسیک
تندیس‌ها هنوز بر مردگان‌شان مویه می‌کردند
مردگانی که باید از آن‌ها جدا می‌شدند
هنگامِ جدایی
آرام قدم می‌زدند
با لبخند زیبایی عتیق‌ِشان

و از آن‌ها تنها زنان نبودند
که سربازان هم بودند
با کله‌خود‌ و سلاح
اگر اشتباه نکنم

خیلی وقت است آن‌جا نبوده‌ام

فریب آنان را مخور
که از پایانِ طاعون خبر می‌دهند
تابوت‌های بسیار دیدم
کز آستانه‌ی تاریک‌ِشان می‌بردند
که آستانه‌ای واحد نیست

هنوز تطاول طاعون است و
پزشکان ‌
نام‌های گونه‌گون می‌دهند
به بیماری‌ها
تا مانع وحشت شوند
گرچه مرگ، همان مرگ کهن است
و نه چیزی دیگر
مرگی چنان مسری‌
که کسی را از آن گریزی نیست‌

هربار به بیرونِ پنجره‌ نظر دوختم
اسبان نحیف
تابوتی بدمنظر را
بر آن گاری نحس می‌کشیدند
تنها ناقوس‌ها
کمتر به صدا در می‌آیند
دیگر جلوی خانه‌ها صلیب نقاشی نمی‌شود
دیگر برای بخور
شاخه‌های سروکوهی نمی‌سوزانند

در مزارع ژولیان
گاه ‌یله می‌شدیم شب‌هنگام
وقتی برونو غرق می‌شد در تاریکی
و در شاخه‌های اسوی‌تاوا
غوک‌ها شکوه آغاز می‌کردند

یک روز
یک کولی کنار ما بر زمین نشست
فقط نصف پیراهنش دکمه داشت
کف‌بینی کرد
به هالاس گفت
به پنجاه هم نمی‌رسی‌
به آرتوش چرنیک گفت
فقط چندصباحی پس از آن زندگی می‌کنی
نمی‌خواستم طالع‌ام را ببیند
می‌ترسیدمدستانم را گرفت و
غضب‌ناک صیحه زد
عمر درازی خواهی داشت
شبیه تهدیدی بود

چه‌مایه غزل، چه‌مایه ترانه سروده‌ام من
در سراسر جهان جنگی بود
و تمامی عالم
غرقه‌ی اندوه بود
و من هنوز در گوش‌های آراسته
عاشقانه زمزمه می‌کردم
هنوز شرمسارِ این واقعه‌ام
ولی نه، واقعن نه
غزل‌تاجی بر چین‌های دامنت نهادم
وقتی خواب بودی
زیباتر بود
از تا‌ج‌های برگِ بوی دوندگان
برندگان
ولی ما
ناگهان بر پله‌های فواره یکدگر را دیدیم
و رفتیم
هریک به سویی
به زمانی دیگر و
به راهی دیگر

دیرگاهی احساس می‌کردم
پاهایت را می‌بینم
حتی گاه صدای خنده‌ات را می‌شنیدم
اما تو نبودی
و سرانجام چشم‌هایت را دیدم
ولی یک‌بار
همان یک‌بار

پوستم سه بار
با پنبه‌ای آغشته به ید
نوازش شد
برنزه بود
به رنگ پوست دختران رقاص معابد هندی
و خیره به سقف نگاه کردم
تا آن‌ها را بهتر ببینم
و صفوف آراسته به گل
دور معبد به راه افتاد.

از آن‌ها، یکی
همان‌که در میانه بود و
سیاه‌ترینِ چشم‌ها را داشت
به من لبخند زد.
خدایا
چه بلاهتی‌ست دوندگی در سرم
وقتی بر میز عمل درازکشیده‌ام
داروها در خونم

و حالا چراغ را بالای سرم روشن کرده‌اند
جراح تیغ عمل را پایین می‌آورد
و شکافی طولانی می‌سازد
چنان شتابان به این‌جا رسیده‌ام
که دوباره چشمانم را سفت می‌‌بندم
تنها ربودنِ برق نگاهی‌
از زنی که آن بالاست
با ماسک استریل
کفایتِ لبخند من است
سلام، چشمان زیبا

حالا دیگر ‌دور رگ‌هایم شریان‌بند بسته‌اند
و نشتر می‌زنند
تا زخم‌هایم را بگشایند
و جراح بتواند
عضلات ستون فقرات را جدا کند
و عیان کند
ستون فقرات را
مهره‌های کاستی قوسی را
تنها آهی کوچک از خویش برآوردم

به پهلو دراز کشیده‌بودم
دستانم را از مچ بسته بودند
ولی کف دستانم آزاد بود؛
یک پرستار
بالای سرم
بر دامنِشان گرفته بود
سخت در ران‌هایش چنگ انداختم
و محکم به خود فشردمشان
چنان غواصی
که کوزه‌ی باریکی به چنگ می‌آورد
و چست به سطح آب می‌جهد

پس از آن
داروی بیهوشی در رگ‌هایم جریان گرفت
و همه چیز پیش چشمانم سیاهی رفت
ظلمتی بود
چنان که در پایان جهان
و دیگر هیچ به خاطر نیاوردم

پرستار عزیز، چند جاییت کبود شد
بسیار متاسفم
در خیالم اما می‌گویم
حیف
نمی‌توانستم این غنیمت پروسوسه‌ را
با خود از دل ظلمت
به بالا بکشانم
به میانه‌ی نور
به پشت چشم‌های خویش.

بدترین‌ها، دیگر گذشته‌اند
با خویش می‌گویم: پیر شده‌ام.
بدترین‌ها هنوز در راهند:
چراکه هنوز زنده‌ام.
اما حقیقت را می‌خواهی:
خوشبخت بوده‌ام.

گاه یک روز کامل و
گاه یک ساعت کامل و
گاه فقط چند دقیقه

سراسر زندگی‌ام
وفادار بوده‌ام به عشق
و اگر دستان یک زن
از بال‌ها فزون‌ترند
پس پاهایش چیستند؟
چه عیشی ‌داشتم‌ در تجربه‌ی قوتشان
همان قوت لطیف به برگرفتنشان
بگذار آن زانوها
سرم را خرد کنند

اگر در این آغوش
چشمانم را می‌بستم
چندان مست نمی‌شدم
و آن طبل تب‌دار ‌
در گیج‌گاهم
به صدا در نمی‌آمد
ولی چرا باید ببندمِشان؟

با چشم‌های باز
سراسر این خاک را پا زدم
زیباست
( و تو می‌دانی )
به چشم من
شاید از تمامی‌ عشق‌هایم
پربهاتر است
آغوشش به امتداد تمام زندگی‌ام بود
و به گاه گرسنگی
هر روز
به قوتِ کلمات ترانه‌هایش
جان گرفتم

آن‌ها که شتابان رهایش کردند و
گریختند، به سرزمین‌های دور
دیگر این را می‌دانند
جهان موحش است
و آنان عشق نمی‌ورزند و
هیچ‌کس دوستشان ندارد‌‌
ما لااقل عاشقیم
پس بگذار
زانوهایش سرم را خرد کند

این‌ فهرست دقیقی‌ست
از موشک‌های هدایت‌شده‌

زمین به هوا
زمین به زمین
زمین به دریا
هوا به هوا
هوا به زمین
هوا به دریا
دریا به هوا
دریا به دریا
دریا به زمین

خموش ای شهر
نمی‌توانم این زمزمه را از خاکریز به در کنم
و مردم به همان حوالی می‌روند
هیچ گمان نمی‌برند
که بر فراز سرهاشان
‌بوسه‌های آتشین در پرواز است
بوسه‌هایی که دست‌ها
از پنجره‌ای به پنجره‌ی دیگر می‌فرستند

دهان به چشم
دهان به صورت
دهان به دهان
و امثالهم

تا دستی هنگام شب
پرده را پایین بِکِشد
و هدف را پنهان کند

در افق تنگ خانه
میان جعبه‌ی خیاطی
و کفش راحتی
با منگوله‌ها‌ی پَرِ قو
ماهِ داغ شکم‌اش
به سرعت بدر می‌شود

او دیگر روزهای سرخوشی را می‌شمارد
اگرچه گنجشگ‌ها هنوز
پشت گل‌های شبنم‌زده
به دانه‌های خشخاش نک می‌زنند
در آشیانه‌ی آویشن وحشی
کسی چشمه‌ی دل‌ کوچک را کوک می‌کند
تا یک عمر نازکانه کار کند

تا چند‌ سخن از موهای سفید و حکمت؟
وقتی شاخ و برگ زندگی می‌سوزد
تجربه را بهایی نیست
‌همیشه چنین است
بی‌تردید

پس از رگبار گورها
ستون به فراز پرتاب شد
و چهار شاعر پیر
بر آن تکیه کردند
تا پرفروش‌ترین اقلام‌ خود را
بر اوراق کتاب بنویسند.

دیگر حوض خالی است
پر است از پوکه‌های سیگار
و تنها خورشید
به تردید ‌
اندوه سنگ‌هایی را آشکاره می‌کند
افتاده به کناری.
شاید مکانی
برای دریوزه‌گی

اما برچیدن بساط زندگی‌ام‌
به خاطر هیچ
از من ساخته نیست

دکلمه‌ی شعر ستون بلا، از یاروسلاو سیفرت، شاعر بزرگ چک
ترجمه‌ی این شعر در آغاز از نسخه‌ی انگلیسی لین کافین و اوسرز به همراه نسخه‌ی اسپانیایی کلارا خانس صورت گرفت، بی‌تردید بختیار بوده‌ام که مترجمان سرشناس این شعر در هر دو زبان، دوستان و همکاران من بوده‌اند و البته آزادی‌هایی که در برگردان به خویشتن داده‌ام با عنایت به اصل چک شعر بوده‌است که بی حضور لوسیا و لنکای نازنین ناممکن بود. ترجمه‌ی این شعر به دوست سالیانم محمدحسین مزارعی تقدیم شده است، محسن عمادی

تیره + گان

چند ماه پیش یک ایمیل گرفتم از جشنواره تیرگان در تورنتو برای قسمت عکس نوشته شده بود ،موضوع<< وطن>>. این یعنی مثلا من الان باید یک برج میلاد وسط لوس انجلس بسازم و بعد با حساب طول وعرض وارتفاع بروم با اطمینان از درازای وطن م عکس بگیرم و بفرستم برای داوران بخش عکس در تورتنو بعد هم لابد آنجا به عنوان یک دانشجوی فوق لیسانس هنرکه برای بار دوم در یکی از بهترین مدرسه های هنر دنیا درس می خواند عکس من رد خواهد شد چون هیچکس آن جا من را نمی شناسد!! ،برج میلاد هم که وسط لوس انجلس ندارم ،تورنتو هم که سا لهاست تنها خرس های پاندا را حمایت می کند. یک بچه دبستانی هم دیگر این روزها می فهمد برای هنرمند مهاجر نباید موضوع وطن را انتخاب کرد بین سیصد عکسی که بالا و پایین کردم ازصورت چروکیده ی پیرزن یا قصر شیرین چیزی پیدا نکردم ،از این نوع نگاه به هنر بدم میاید،هنری که فقط به درد گذاشتن پشت ویترین و پز دادن می خورد. تقریبن مشابه این بلا سر همه ی جشنواره های خارج از ایران آمده است حتی کیوریتورهای غیر ایرانی را هم خراب کرده ایم مدام میروند دنبال موضوع های اگزاتیک کلمه ی فارسی برای (اگزاتیک) پیدا نمیکنم خیلی می ترسم از همون روزی که در کارهایم دیگر هیچ نشانه ای از وطن نباشد اما اون روز هنوز مشغول میخکوب کردن تاریخ تهران به همه ی دیوارها باشم درست متل آن کاوارا هنرمند ژاپنی که خیلی کارهایش را دوست دارم،امروز فهمیدم من هم مثل کاوارا ترسیده ام برای همین هم هست که حس میکنم باید عمده تاریخ ها را برای باقی بچه ها (که ایرانی نیستند) در مدرسه میخکوب کنم.

On Kawara

الف (لام) میم

امروز ظهر ساعت ۲ گفت که میرن دوتایی با (لام) قدم بزنن.قبل تر گفته بودم حالا که هزاروپانصدو سه ممیز نه مایل یعنی حدود بیست یک ساعت و سی شش دقیقه رانندگی بدون توقف با هم فاصله داریم اشکالی ندارد اگر با (لام) برود قهوه بخورد،قدم بزند،فیلم ببیند،گالری برود،گفت هوا خیلی خوب است میروند دوتایی قدم بزنند،برای این که به هوا فکر نکنم موبایل را برداشتم در یک لحظه انگار به سه نقطه مختلف روی مثلث زمین پناه بردم هیچکدام موبایل هایشان را جواب ندادند حدس زدم هر سه خواب باشند.روی تخت دراز کشیدم چشمهایم را بستم که نبینم،حالا که بیدار شدم دوباره اینجا پشت میز نشسته م باید ۲روز شده باشد که پشت میز نشسته ام هنوز دارم فکر می کنم هیچ اشکالی ندارد اگر با (لام) برود قهوه بخورد،قدم بزند،فیلم ببیند،گالری برود… هیچ جایی هم نوشته نشده که دل حق فکر کردن ندارد یا مثلا نمیتواند فکر کند که دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را!

دوشنبه ۱۰ فروردین ۹۴

به نظرم امروز روز عجیبیه تو جیپسی دن. درست یادم نمیاد اول لپ تاپم و آوردم بیرون یا چای لاته سفارش دادم فکر کنم چای لاته سفارش دادم لپ تاپ و دوباره گذاشتم تو جاش،با خودم گفتم امروز از آفتاب کالیفرنیا لذت می برم،خنده داره… همونطور که داشتم چای لاته رو میخوردم سرم خود به خود چرخید رو به به میز سمت راست همونجایی که ویل اسمیت و احتمالا دودِش دارن شترنج بازی می کنن. میز پشت اونا دو تا دختر نشستن یکی با موهای کوتاه،شبیه خودم وقتی موهام همونقدر کوتاه بود تقریبا ۴ سانت حتی قد و هیکلش هم شبیه خودمه و اون یکی بدون شک دست آورد یک پدر و مادر که قطعا باید یکدومشون خیلی چشم ،ابرو،مو مشکی باشن ناچوز میخورن،هرکدوم یک لیوان آب جلوشه،اونی که موهاش کوتاهه لِگ این رنگی پوشیده پر از مثلث های خاکستری که دورش انگار یه جور خط نارنجی کشیده شده باشه،صندل ش از همین بندیهاس اونایی که ضربدری بند نازک میخوره تا میرسه به قوزک پا اونم یه رنگیه بین قرمز و نارنجی با یه بلوز نخی خاکستری تنها فرقمون اینه که من وقتی میخندم اینقدر روی گونه م چال ندارم اونی که چشم و ابروش خیلی مشکیه استخون بندی درشت تری هم داره شلوار جین خاکستری پوشیده با بلوز راه راه از اونا که یقه ش خیلی شق و رق وایستاده با کفش مشکی همونا که جلوش زیادی گرد میشه موهاشو بالای سرش بسته. سه تا دختری که سمت چپ نشستن زیادی سشوآر کشیده و اتو شده هستن از همونا که با سشوآر پایین موهاشونو حلقه حلقه میکنن نوشتن درباره اون سه تا حوصله مو سر میبره احتمالا ساعت ها زیر سشوآر بودن،امروز حوصله ندارم در مورد سشوآر شده ها بنویسم. من بیرون تو فضای باز روی صندلی کنار در نشسته بودم الان دیگه لپ تاپم دوباره جلومه از هر طرف که نگاه می کردم میشد یک داستان نوشت اما من امروز خیلی بیحوصله ام دلم برای فضای خونه خودم دوباره خیلی تنگ شده همون فضایی که به نظر مامان یه سری تیر و تخته ی به درد نخورن که باید ریخته بشن تو کوچه.همون فضایی که به نظر مامان یه سری تیر و تخته ی به درد نخورن که باید ریخته بشن تو کوچه.

همان بهشتی را وعده می دهند که حتی خلبان هم می تواند در آن دیوانه باشد

“همان بهشتی را وعده می دهند که حتی خلبان هم می تواند در آن دیوانه باشد”

یک: مایکل روان پزشکم امروز آنقدر استرس داشت که هر ده دقیقه برای رفتن به دستشویی عذرخواهی می کرد و از اتاق بیرون می رفت پرسیدم مایکل چیزی شده؟ گفت دارد خانه اش را می فروشد وقتی گفت دارد خانه اش را می فروشد اشک در چشمانش جمع شد تمرکزش را کامل از دست داده بود گفتم پس من امروز زودتر میرم تو هم به کارت برس.گفت “تنکس فور یور آندرستندینگ” تشکر کرد برای شعور من اما من عصبانی شده بودم از بیشعوری دکترم و مدام داشتم تو دلم می گفتم “یو آراَن اَس هول مایکل”

دو: از صبح دارم گوگل می کنم ببینم مگر می شود در کابین خلبان فقط دو نفر باشد ،بدتر این که خلبان عذر خواهی کند بلند شود برود دستشویی ،وقتی برگردد با در قفل شده ی کابین مواجه شود آن هم در سال ۲۰۱۵

سه: در تاریخ معلم هایی بودند بی شک هنوز هم هستند همان دسته که به نام مداد و کاغذ کتک میزنند

پ.ن اینستاگرام هویت دختری را از روی وب سایتش به راحتی حذف کرد،جرم دختراین بود که از لکه خونی که به شلوارش پس داده بود در آینه عکس گرفت

،ایمیل ها یکی پشت یکی دیگر میآید ،به این همه انتظاری که کشیدم هم رحم نمی کنند ،حال عجیبی ست از لوس آنجلس ،ولنسیا ،سانفرانسیسکو همان سه جایی که فعلا میخواستم باشم. بالای ایمیل نوشته است “کانگراجولیشن شیرین یو هَو بین اَکسپتِد فور آر اِم اِف اِی پروگرَم این فاین آرت اَن بین اَواردد فور پرزیدنتشوآل اسکالرشیپ.” برگشتن به مدرسه تصویر ترسناکی ست اما حالا که می خواهند دوربین هایشان را برای سه سال روی من بگذارند من هم هرچقدر بخواهند برایشان تصویر یک مهاجر را میسازم فکر می کردم برگشتن پشت آن نیمکت ها همه ی آن چیزی بود که دوباره میخواستم اما امروز فهمیدم که هنوز ساعت ها و سا ل ها با تو فاصله دارم من دوباره در بهار این شهرم و تو دوباره در زمستان شهر من ،درست نمیدونم باید از کی تشکر بکنم از مامان که فردا ۱۵ اسفند تولدته ،از تو که رفتی ،از خودم که هر – جور – بود ماندم ،از خدای مافیا در تهران برای روزی که آن کوچه ی یک طرفه را دو طرفه رانندگی می کردم ،از فنجان دوم و زدن به سیم های آخر اگر هنوز وقت دارم دارم؟ از اتاق فرمان گفتند چند ثانیه دیگر وقت دارم در آخر پیاده رویی که یک شب در زمستان سرد سواحل شرقی شمال آمریکا به سمت هویت گم شده ام باز شد ،هد فون قرمز،هدفون قرمز داشت يادم ميرفت

سیّد ایمیل رو گرفتم

اون روزا  تو دانشگاه سوره وقتی میخواستیم همدیگرو صدا بزنیم میگفتیم “سیّد”،مثلا میگفتیم  سیّد فردا میای کنسرت؟ یا سیّد محموله رسید؟ یا حتی سیّد موزیک ما چی شد؟ کار به جایی رسید که میپرسیدیم سیّد درست کاری داری قبل از کلاس  تاریخ هنر یه پک بزنیم؟ امروز که کارهاشو برای نمایشگاه ایمیل کرده بود ،نوشته بود سیّد ایمیل و گرفتی؟

…هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر نیآید (ICANTBREATH)

دو روز شد که همان راه را سر ساعت شش رانندگی می کنم. در راه با صدای بلند شوپن گوش می کنم ،تمام راه را خودخوری می کنم که منی که نه از اهالی سرفینگ م نه موهای بلند سشوآر شده نه حتی شب نشینی های باشکوه چرا اصلا درجنوب کالیفرنیا فرود آمده ام؟ از ماشین تا کافه پیاده قدم می زنم آن هم با  تاپ  نخی و یک دامن بلند حتی نخی ترکشیده تا روی قوزک پاهایم ،طبعن وسط دسامبر هوا نباید این شکلی باشد ،باد که درلابلای دامن ام میپیچد و قطره های اقیانوس که به صورتم می خورد ،یاد سرمای کشنده ی منفی پونزده درجه میافتم همون موقع  شال ترکمنم را دورم میپیچم با لیوان قهوه به سمت آب می روم به اقیانوس خیره می شوم ،تا قبل ازرسیدن به آب ها عصبانی بودم که چرا هیچکس ازاهالی نارنجستان این روزها ننوشت که نمی تواند نفس بکشد رو به موج ها نفس عمیق می کشم.به خاطر کارهای زیادی که این روزها سر خودم ریخته ام،یعنی یه جورایی ریخته است مدام احسای ضعف شدید جسمانی می کنم وقتی برگشتم خونه شایلوه تمام غذاهایی را که خورده بود ،بالا آورده بود،انگار به غذای جدیدش نساخته  یا برعکس.بیست دقیقه ای طول کشید تا زمین را تمیز کردم ،اما چاره ی دیگه ای ندارم باید به موعد تحویل همه پروژه ها  برسم ،به سمت ماشین برمی گردم پشت به اقیانوس ،الان دیگه ماشین را روشن کرده ام  دوباره همان حس لعنتی بر می گردد نمیتوانم نفس بکشم ،حالا که نفسم بالا نمیآید ترجیح می دادم با هفت لایه لباس وسط شلوغی جمعیت ی بودم که روزهاست نمیتوانند نفس بکشند