چمدون ها رو گذاشتیم صندوق عقب،بعد هم خودم و پرت کردم روی صندلی های عقب، دراز به بلور، بلوربه دراز. چشم هام بسته بود اما تا خونه مامان و بابا رو روی صندلی های جلومی دیدم که دارن با هم گَپ می زنن. حتی حس کردم رانندگی برای بابا سخت تر شده با این حال هنوزم بدون جی پی اس کالیفرنیا رو خوب می دونه. مدام یکی به اون یکی می گفت آرومتر حرف بزن بچه بیدار می شه… کجا می تونم برم دیگه؟
بلور دِ هپیِست اِوِراَفتِر تهران
Author: Shirin Bolourchi
تهران ،اردیبهشت ۹۲
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر٬من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
حاج میرزا محمد خان لواسانی
پنجره ی خاموش
تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من
دریغ ! پنجره خاموش و خانه تاریک است
هنوز یاد مرا پشت شیشه می بینی
که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است
هنوز ، پرده تکان می خورد ز بازی باد
ولی دریغ که در پشت پرده نیست کسی
در آن اجاق کهن ، آتش نمی سوزد
در آن اتاق تهی ، پر نمی زند مگسی
هنوز بر سر رف ، برگ های خشکیده
نشان آن همه گل های رفته بر باد است
هنوز روی زمین ، پاره عکس های قدیم
گواه آن همه ایام رفته از یاد است
درخت پیچک ایوان ما ، رمیده ز ما
گشوده سوی درختان دوردست آغوش
ستاره ها ، همه درذ قاب شیشه محبوسند
قناریان ، همه در گوشه ی قفس خاموش
درون خانه ی ما ، گرمی نفس ها نیست
درون خانه ی ما ، سردی جدایی هاست
درون خانه ی ما ، جشن دوستی ها نیست
درون خانه ی ما ، مرگ آشنایی هاست
چه شد ، چگونه شد ، ای بی نشان کبوتر بخت
که خواب ما به سبکبالی سپیده گذشت
جهان کر است و من آن گنگ خوابدیده هنوز
چه ها که در دل این گنگ خوابدیده گذشت
به گوش میشنوم هر شب از هجوم خیال
صدای گرم ترا در سکوت خانه هنوز
برای کودک گریان ترانه می خواندی
مرا ز خواب برانگیزد آن ترانه هنوز
تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من
دریغ ! پنجره ، خاموش و خانه تاریک است
خیال کیست در آن سوی شیشه های کبود
که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است
من از دریچه ، ترا در خیال می بینم
که خیره می نگری ماه شامگاهی را
سپس به اشک جگر سوز خویش ، می شویی
ز چشم کودکم اندوه بی پناهی را
نادر نادرپور
نارنیا با اقتباس از بلور
یک کمد داشتم وقتی دختر بچه بودم هر وقت خیلی از دنیا شاکی می شدم خودم را توش حبس می کردم جواب هم نمی دادم سکوت می شدم گورِ بابای دنیا می شدم،چند دقیقه پیش فهمیدم این وِبلاگ همان کمدِ بچگی ست،یکهو همه چمدان ها و کارتن ها را کنار اتاقم بی خیال شدم،همین طورنامه های بی خودِ دانشکده بی هنرآنتاریو”اُه سَد”را که دارند روی میزم تلنبار می شوند،برای انتقالم به رشته ایران شناسی هر بار یک بهانه می آورند امروز به زبان بی زبانی گفتند دیگر ایران شناس نمی خواهند،حالا که در کمدم کاش یکی بپرسد ببینند کمد شناس می خواهند در یو آو تی۰ دوی ماراتُن روی تردمیل هم که بخواهم بزنم به اضافه فکرتمام نشدن بستن چمدان ها و فقط چند روز با قی مانده تا تهران و برگشت پس از سه هفته آن هم به جایی جدید نه تهران نه تورنتو۰ وسنگین تر از همه ماندن “چه” و رفتنِ من برای مدتی طولانی آنقدر سنگین م می کند که درجا زلزله می شود حتی در کمد. خدا کند این بار شانس بیاورم آن طرف دیگر کمد نارنیا باشد۰
بلوردِ سی اِس لو ییس
۰
نباختیم
یادمه تازه از دَون تاون اومده بودم نورت یورک زندگی بکنم، می رفتم “فنجون دوم” که درس بخونم ،با اون آشنا شدم،به نظرم آدم باسوادی میآمد ،اولین بار وقتی راجع به شعرحرف زد معلوم بود می دونه داره چی میگه،کتاب ها و شعرهایی رو هم که می داد بخونم دوست داشتم. بهانه خوبی پیدا کرده بودم تا دوباره هر روز بخونم و بنویسم ویه روزایی بعد از دانشگاه حرف های اینتلکت بزنم. بعد ازچهارماه گفت عاشقم شده اما من عاشقش نبودم،هیچ حس خاصی نداشتم نه به اون نه به هیچ کس۰همون روز از کافه فرار کردم تا خیابون ِکامِربغض م و خوردم،وقتی رسیدم خونه حالم بد بود،تب کرده بودم از همه کلمه ها متنفر بودم هنوز بغض داشتم اما گریه نمی کردم،یه جایی تو درونم خشم داشتم.هر روزایمیل می زد اصرار می کرد که عاشقم شده،اگه فقط می گفت… شاید راحت تر قبول می کردم.۲۵ سال اختلافِ سن برای من فقط اگه طرف کلارک گِیبِل باشه ممکنه کاربکنه. تا مدت ها دوروبَرِاون کافه لعنتی نرفتم نمی خواستم حس بکنم که باختم،شایدم که باختیم. اون روزا یه دوست بامزه داشتم که درجریان داستان بود مرتب می گفت بلورما نباختیم وبعد هر دومی زدیم زیرِ خنده. بعد از اون جریان تصمیم گرفتم یه مدت از غارم بیرون نیام تابلآخره یک روز یه صدایی از ته غارِتنهایی گفت اِکتَب۰
بلوردِ باختین
از کلیشه تا کلیشان لو
.خانم صورتی به همه گفته است؛ “بلور نمی دونه داره چی کارمیکنه!” بلور نود ساله هم که بشود باز با دامن های بلندش کانوِرس هِ قرمز می پوشد٬چه دوست دارم نود سالگی مُ
بلور دِ آنتی استِریوتایپ
| .پ۰ن: کلیشان لو. از ایلهای اطراف خلخال که ییلاق و قشلاق ندارند |
پَسا پَکینگ
در حقیقت برای آنها حرکتی به سوی آینده وجود ندارد؛ زیرا فقط میتوانند گذشته را به صورت زمان حال تکرار کنند و پشت سر بگذارند۰
بلور دِ بی جان
چَموفوبیا
امروزماندم خانه که چمدان هایم را کمی جمع کنم اگراسم داشت مال من می شُد چَموفوبیا
ساعت ۱۰:همه مالم میکند یک چمدان برای سه هفته که می روم شکسته بندی سه تای دیگرکه باید پست شوند خانه پدری درکالیفرنیا
ساعت ۱۱: نمی دانم چمدان ها به من زل زده بودند یا من به چمدان ها با خودم فکر کردم که هنوز دو هفته ای فرصت دارم تا همه زندگیم را بکنم چهار چمدان پتو را کشیدم روی سرم و خوابیدم عجیب بود به خواب عمیقی رفتم کاری نکردم اما خیلی خسته بودم
ساعت ۳:۳۰: از خواب پریدم به اُتاق خانه لندن فکر می کنم ،بچلُرِ دیویسویل ،اُتاق ِداندَس،بیسمِنته کامِروهمین خانه ای که باید خالی کنم وبروم وخانه پدری که جایی دور است
نمی دانم بالاخره من تسلیمِ پدرم شدم یا پدرم تسلیمِ من. ساعت سه و نیم پراست از آه و ناله و بغض و چمدان گردی و تجربه که فعلا فاکتور گرفتم اما دلیل ِ تسلیم شدنم در ساعت سه و نیم است
بلور دِ چموفوبین
شکسته بندی
در لغت نامه دهخدا آمده است که جا اُفتادن یعنی بجای خود قرار گرفتن استخوانِ ازجای بشده،من همان استخوانِ بشده ام،کوفته نیستم که جا بیفتم استخوانِ شکسته ام که باید به جای اولش برگردد۰
اعتبار مشمایی
امروز برای دومین بار در کمتر از شش ماه دوباره کارت اعتبارم از جیبم افتاد،کارت گم شد نقطه زنگ زدم بانک بهشون گفتم احتمالا الان یک سگ داره می شاشه روی اعتبارتون گفتن بلوکه ش می کنیم نفهمیدم سگ و بلاک کردن یا اعتبارم و