قرعه کار به نام من دیوانه زدند

داشت پشت تلفن میگفت سه تا لاکپشت صد سال راه رفتند تا به آب و غذا رسیدند،همین که رسیدند فهمیدند قاشق ندارند، قرعه کشیدند که کی برگردد قاشق را بیاورد،لابُد هم قرعه به نام لاکپشتی افتاد که من بودم،رفتم قاشق بیاورم گفتم شما هم نخورید تا من برگردم،صد و خورده ای سال بعد برگشت،اون دوتای دیگه همه ی آب و غذا رو خورده بودند تا ته، به همین سادگی،خیره به من گفتند “چیه نکنه توقع داشتی صد و خورده سال برات صبر کنیم تا برگردی” هنوز داشت توجیح می کرد دولاکپشتِ خورنده رو،من دیگه اصلا نمی شنیدم چی می گفت،غذای شایلوه دیر شده بود،دلم تنگ شده بود برای ببری که در خونه دارم برای جهشه بلندی که در سه ثانیه از راهرو تا میز کارم می کنه تا با هم غذا بخوریم۰دنبال قاشق هم نمی فرستد،هیچوقت۰

تشویق های بی صدا

یک: رفتیم سینما دارک شَدُز،پرسیدم تورنتو تنهایی، گفت دوست دخترش شیش ماه برگشته بیجینگ، پرسیدم چرا مگه هم و دوست نداشتین، گفت رابطه مون کاملا مشخص بود لین می دونست کجای کاره،پرسیدم کجای کار بود، گفت مهندس عمران بود اما کارش و دوست نداشت گفت کمکش کرده بود بتونه بره سِنِکا طراحی داخلی بخونه، پرسیدم خوب بعدش، گفت هیچی بعدش تورنتو کار پیدا نکرد فکر کرد اگه بره بیجینگ خوب می تونه کار پیدا بکنه منم حسابی تشویقش کردم که بره، پرسیدم پیدا کرد، گفت آره الان حسابی روبه راهه. پنج ماه بعد بود… با هم زندگی می کردیم لین ایمِیل زد گفت حالش دارد از بیجینگ بهم می خورد می خواهد برگردد تورنتو اصلا هم پول در نمی آورد نوشته بود فقط صدای بوق ماشین از بیجینگ در میاید، می خواست بداند میتواند چند روزی بیاید خانه او تا تا بگردد و برای خودش سر فرصت محل نزول پیدا بکند… ایمیل زد شرایط جدید را برای لین توضیح داد،لین هم در جواب گفت یو دیزِرو دِ بِست”یعنی تو لیاقت بهترین ها رو داری”، چند ماه بعد لین در تی اِن تی بود و هر دو مجبور به فرار شدیم البته من اجباری درفرار نمی دیدم یک هفته بعد دوباره لین اونجا بود این دفعه فرار نکردیم اونم از دیدن ما با هم خوشحال نشد،انگار که خیلی هم نمی دانست کجای کار بود.دلم می خواست می گفتم شما که این همه جمعیت دارید، ما خودمون کمبود مذکر داریم،شما دیگه دست از سرمون بردارید۰

دو:امروز دکترم از تورنتو نگرانم کرد،یکدفعه یاد اون روزی افتادم که با یاسمین رفته بودیم کِنزیگتون مارکت نهار بخوریم یه مانک بغل دستمون نشسته بود از همان ها که موهاشون و از تَه میتراشند،یاسمین ناخوداگاه  گفت یو آر سو بیوتیفول،بعد اون با یک حالت عجیبی به یاسمین خیره شد و گفت درایدئولوژی ما زیبایی درونی تعریف شده،من هیچوقت نفهمیدم منظورش چی بود،برای من زیبایی تصویر بیرونی هم دارد۰

سه:بروم وسط اس اُ پی و بیجینگ و تورنتو و کالیفرنیا و دکتر گل محمدی ببینم  کجای کار هستم. من هم همیشه تشویق شدم که تورنتو نمانم…بدون شک  برای من همیشه میزان ناحیه روشن ماه، به موقعیت ماه نسبت به زمین و خورشید بستگی دارد۰

تشکِ یک نفره

وقتی از تورنتو کوچ کردم اینجا مامان و بابا در اُتاقم یک تخت یک نفره گذاشته بودند، شب اول که روی تخت خوابیدم خیلی دلم گرفت اِحساس کردم تنها ترین عالم شده ام.سی روز روی تخت خوابیدم هفته پیش صبح که بیدار شدم تخت را جمع کردم و فقط به تشک اِکتفا کردم.تشک رو گوشه اُتاق جاساز کردم بعد هم رفتم آی کی آ برای جبران تنهایی و لانگ دیستَنس یک میز تحریرِ دوازده پارچه خریدم با یک لحاف دو نفره.بابا میز تحریر را با هزار بدبختی برام سرِ هم کرد،از آی کی آ دل خوشی ندارد، حِسِ هیچوقت نمی شود را برایش تداعی می کند همیشه هم البته در پایان می شود. فاصله بین میز تحریر و تشک یک گلیم اَنداختم. اون شب موقع خواب به جز تنهاترین عالم، کمر درد هم اضافه شد و لحاف دو نفره ای که حالا یک نفره شده بود و مدام لابلاش گیرمی کردم، اما اصلا به روی خودم نمی آوردم که چقدردارم عذاب می کشم داشتم نقش عیوب را تمام و کمال ایفا  می کردم. دراین زپلشک آیدو اِس اُ پی نیاید رفتم  شایلوه را هم اَداپت کردم یعنی همون به فرزندی گرفتم۰

عذاب تشک حالا بیشتر هم شد چون شایلوُه هر شب سر ساعت سه انگار که بچه ببر بشود به تشک حمله می کرد،  جنگ و حمله و درد آنقدر زیاد شده بود که یک جورایی صلوات به پدر تنهایی.تخت سخت جم شده بود روم نمی شد که بگم پیچ و مهره ها را دوباره سر هم کنید، قلت کردم آخرش که چی باید می گفتم،دل و زدم به دریا یک تنه شدم یک لشکر شکست خورده مثل خوشحالترین تنهای عالم تخت را از گاراژ برگردوندم حالا روی تخت دراز کشیدم، حمله های شایلوُه جهشم بهش اضافه شده از ته دل لذت می بره منم هی ماچ و بغلش می کنم، کمر درد هم رفت،حالا هِی دارم با خودم می گم دلا خو کن به ت نهایی که از تنها شفا خیزذ

۰پ.ن :من از کلاس اول تا همیشه معدلم می شد ۱۹:۷۵چون دیکته ام ضعیف بود،هیچوقت هم درست نشد

“ایوب غلط کرد که تخت راجمع کرد”*

DNA

Shilohحالا دیگر اتاق برای شایلُوه است.همین بلورِ وَسواسی هم یک شبه متحول شد،حتما بودند کسانی در نسلهای گذشته اَم که عاشق گربه شدند، بروم کنار شایلوُه بخوابم تا درست مثل او امشب به هیچ جنگی فکر نکنم.می خواهم امشَب تنها به دی اِن اِی فکر کنم،به همه پیام های ژنتیکی موجود در مولوکول هایم۰

پایان پرونده ئ جیغ های بنفش

ساعت ها بود که مرد موبایلش را خاموش کرده بود می دانست دختر دارد مثل ابر بهار گریه می کند،شاید هم چون خجالت می کشید موبایل را خاموش کرده بود یا شاید حتی از گستاخی زیاد. دختراز خودش پرسید “آخرش که چی؟”بعد همانطورکه هق هق می زد و اشک می ریخت پِلِی را فشار داد سام دِی آی ویل گو هُم ، دخترهم موبایلش را خاموش کرد۰

اكنون كه تو رفته ای

 الف; شعر هیچ وقت برای من ابزاری نبود برای قدرت یا مثلا برای این که رایفلم را بیرون بکشم بخواهم شاعر دیگری را به خاطرش هدف بگیرم.آنقدر تشنه شهرت با شعرهایم نیستم،با شعر نبش قبر هم نمی کنم. شعربرای من فضای شیدایی ست همان فضایی که با آن نقاشی هم می کنم نه راهی برای شهرت و قدرت. حالا که تورنتو نیستم به نظرم فضای شعر فارسی در تورنتو یک طور بیمارگونه ای خیلی مریض بود، با رایفل شعر می گویند تهِ زمین هایشان می نشینند اگر کسی چرخش وارد زمینشان بشود شلیک می کنند.اگر هم نخواهی نوچه  بشوی با منطقی شعبونی خیلی هم آمریکایی با رایفل به ریشه ات می زنند،آن هم  درست در قلب کانادا.اگر به تورنتو مهاجرت کردید دلتان گرم باشد یک پیاده رو دارد بی نظیر،می توانید به راحتی به آن دل ببندید بدون هیچ ترسی درانتهای لذت۰

ب مثل بلور; به نظرم بیایید بَس کنیم این بازی فلانی شاعراست،فلانی شاعر نیست ، فلانی آرتیست است، فلانی نیست،لکچِرهای دو سه ساعته راجع به شعر و هنر یا متن های دکوراتیو راجع به جنگ و جنازه که از ویترین های شانل و لویی ویتُن  در می آیند این روزها حالم را بهم می زند. شعر نه سیاست است نه علم حقوق نه حتی قضیه فیثاغورس. خودم هم هنوز نمی دونم چرا شعرمثل باد میآید و می رود۰

اکنون که تو رفته ای

بزرگترين سمفونی جهان تو
اما نواختن ابديتت بود
كه ڪوك كردی سازت را
برای گذر از آينه های سرنوشت
و اعتماد كردی به كهنه نردبان چوبی خانه مادر بزگ
اما فرش های خانه مادر بزرگ
هنوز هم گل می دهند
در تمامی فصل ها
اكنون كه تو رفته ای
راستی شعرت كه میگفتی نه الهام است و نه ابهام
برای من شاید آیه های زمینی بود
اكنون كه تو رفته ای
من هم به كوچكی دنیای این آدمها می خندم
كه بزرگیش به كوچكی خوابهاشان است
و به كوچكی خورشيد تو كه هر شب ماه صدايش می زدی
بـی خبر از فريب خودت
اكنون كه تو رفته ای
و اكنون كه تو رفته ای
بت ها نيزهمگی ترک خورده اند
نرم نرمك می پکند در شیار شقیقه هاشان
اكنون كه تو رفته ای

ش.ب /تورنتو 29 نوامبر 2011

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

تابلوی هُم فور سِیل ترسناک است.بابا روی در ورودی به خانه یک کاغذ چسبونده روش نوشته “پلیز تِیک آف یور شوز”،باید جمع کنیم برویم نزدیک دانشگاه من زندگی بکنیم تا این مَسترِ کوفتی تمام بشود. در ورود به خانه در بالکن باز می شود قرارگاه گلدون های مامان و بوم های من، درست آن طرف تر از در پناهگاه باباست پشت میز ناهار خوری یعنی در واقع پشت لپ تاپش با دائم ُالهِد فونی در گوشش که مدام اخبار ایران را در گوش هایش فرو می کند. روزی چند ساعت می نشیند ولیست های “باربی” دلال خانه را بالا و پایین می کند تا ببیند کدام خانه به پول ما می خورد،وانمود می کند صدای غرهای من و مامان را نمی شنود.بالای سرش یک نقاشی بزرگ روی دیوار میخ شده است. با امضای من انگار که  یکی آمده باشد خودم را به همان دیوار میخ کرده باشد. نشستم روی کاغذ شمردم روزی سه مرتبه این جمله “آخه این آمریکا اومدنمون چی بود” رو تکرار می کنم بابا هم با خونسردی میگه; پدرجان من ایران کاری ندارم،گاهی هم خودش را به نشنیدن میزند ،باربی همه لیست ها رو برای من هم سی سی میکند شاید دو برابر بابا این روزها لیست ِ خونه ها رو بالا و پایین می کنم بدون این که حتی مهندس بداند. نزدیک اون دانشگاه کوفتی خونه خیلی گرونه مطمئن هستم فرهاد هم که می رود سر کار همین کار را میکند با این که با ما زندگی نمی کند۰

به مامان گفتم فوقش روزی ۱۰۰مایل رانندگی می کنم یا برمی گردم تورنتو درسم و تموم می کنم گفت; برمی گردی تورنتو خونه عمه ات حداقل اینجا یک اتاق هست توش بتمرگی درسِت و تموم کنی و رفت پشت ِ لپ تاپی که من بهش دادم  بابا هم همون موقع هدفونش و درآورد و گفت پدرجان عجب این کالیفرنیا اوور پِرایس شده. نگفتم بهشون که سایزم شده زیرو، فرقی هم نمی کنه برم تو بالکن نقاشیم و تموم بکنم

۰پ۰ن بلوردات کام و به تنهایی درست کردم فقط باید مهاجرت کنم توش

وِن اِور یور اکسپِریِنس فیلز فالو مای اینستِراکشِن ز

 چه سخت تر است از آنچه فکر می کردی  وقتی دوباره شهرت را عوض کرده ای،عصر یکشنبه میآید و توهیچ کَس را نمی شناسی که در تابستانِ داغ کالیفرنیا با او شرابِ خنک بخوری،بغض داری نه این که شهر گَند باشد که حالِ تنهایی تو گَند است گوگِل می کنی،نزدیکترین اِستار باکس را پیدا می کنی،سویئچ را برمی داری سوار ماشینت می شوی نه که بخواهی با ماشینت پز بدهی که این قسمت از کالیفرنیا که من زندگی می کنم پابلیک ترنسپورتیشن یعنی هر نفر ماشین خودش. با جی پی اِس، استار باکس را پیدا می کنی ظبط ماشین را روشن می کنی دی دیله دیلی دیلودی دی لی دی لی د لو بعد با ضبط داد می زنی می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر…می رسی،قهوه ات را می خری زیر سایه درخت لَم می دهی کتابت را باز می کنی “پوست انداختن” ،هرجای این شهر را که زندگی بکنی چولولا را می بینی۰چقدربه مکزیکوسیتی نزدیکم۰

اگر شعر نمی دانید وارد حال من نشوید

باید بتوانم خیلی از وقت ها مثل همین حالا, حال را جایگزین گذشته بکنم، آخه من آدمه گذشته ام, کاش می شد از همین لحظه،همین لحظه را حس کرد. هر چقدر هم که آن ها بیایند و بخواهند بگویند آینده ای بهتربا کارت های اعتباری بیشتر باز هم برای من این جنگ رو به آینده بی فایده ست و بدون پایان۰ فوقش هم اگرهمت بکنم بتوانم از حال خلاص بشوم،که آن هم به نظرم نوعی ضد حال است به سمت خودم. در نتیجه گذشته یا آینده ای شریف با پایه های کاغذی که دیر یا زود می سوزد از جنس من نیست، اصلا خودم باید زودتر می آمدم و می گفتم که ای دوستان شریف و دقیق ،من هندسه نمی دانم اما شما هم اگراحیانا شعر نمی دانید وارد حال من نشوید۰

پ۰ن هیچ جا نگفتم که تلاش کردنِ در حال بی فایده است یا مثلآ از پول بدم میآید۰

آن‌ چه به راستی وجود دارد یا رخ داده یا می دهد

دارم عکس های دوتایی آدم های رَندُم رو نگاه می کنم ،قطارهم عجیب امروز تند می رود،دیشب هم تا صبح بیدار بودم فکر می کردم حق راچه کسی تقسیم می کند. درفرهنگ لغت واژه ای ست برای آنچه فرد یا پدیده ای سزاواری آن را دارد،اما مثلا ننوشته است که بعد از ۴۸۵ روز سزاوارید که یک عکس دوتایی بگذارید،کاش یکی عده ای هم روزی بیایند حق را بدونِ گذاشتن سر سفره تعریف بکنند. سرِ همان سفره  بودم، آنقدرهم سیر بودم که اشتها نداشتم کل سفره را تمام و کمال بخشیدم. مادربزرگم همیشه می گفت آدم سیر سر سفره نمی نشیند اگرهم نشست… ،هیچوقت جمله اش را تمام نکرد، به نظرم حق همیشه با مامان بزرگ بود،چون مامان بزرگ ته خط و دیده بود. هرچیزی رو که می بخشی به طور قطع بدان حسادت هم نمی کنی خوب چیزها یا آدم های با ارزش را که آدم عاقل به راحتی نمی بخشد۰تهِ خط هم برای هر کس یک تعریف دارد،برای یکی رسیدنِ به نقطه ای ست از پیش تعیین شده و برای دیگری هم سفره ی ست رنگین از دسته حق و حقوق،اما برای من ته خط همین الآن است همین اینجا که باید پیاده بشوم و قطارِ بعدی را بگیرم۰

پ۰ن:۴۸۵ روزهم می تواند گزارشِ رابطه نزدیک دو انسان باشد درسکوتِ یک مهاجرت نه حق و حقوقِ کسی ازیک ضابطه