خرپشت نامه

اتفاق می افتد چه دست داشته باشی چه نداشته باشی ، مدام فکر می کنم که دل سوختن برای ناکرده ها توّهم فهمیدن است یا شایدهمان نفهمیدن. اولین نفر یا آخرین نفر همه یک روز بالاخره به خط پایان خواهیم رسید. خرگوش هم اگر بازیگوش بود و دیرتر از لاکپشت رسید حتما تجربه هایی کسب کرد که لاکپشت جرأت کسب کردنش را نداشت خوب سرعت خرگوش را هم نداشت آهسته و پیوسته سر به زیر آنقدر رفت تا رسید. اما خرگوش به هیچ چیز فکر نکرد نه به اولین نفر با یک اسم بزرگ به بزرگی یک قهرمان نه به آخرین نفر با گوشه یک خر نه حتی به اسمی به اندازه یک اتفاق که بهترین است یا بدترین که افتاد یا  نیفتاد فقط در زمانش غرق شد،نفس  کشید،گاهی راه رفت ،گاهی دوید،تجربه کرد،تصادف کرد،خندید،گریه هم کرد، گاهی سکوت کرد،گاهی دوباره حرف زد اصلا در داستان خرگوش ولاکپشت برد و باخت مطرح نبود یکی خرگوش افتاد و یکی لاکپشت۰

Published by boolour

You don't know me from the wind you never will, you never did

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: