از دگردیسی تا کاتارسیس

ـ۱ هنوز هفت روز مانده روی فیس بوک محل زندگیش را تغییر داده بود،از شدت فشاری که بهم اومد اسهال شدم،شنبه ای که میآید دیگر اینجا نیست،برای همیشه از این شهر می رود،او  اولین دوستی بود که در این شهر پیدا کردم اینجا در ایالات متحده آدم ها باید به دنبال کار به دنبال شهر محل زندگیشان بروند،درس خودم هم که تمام بشود شاید من هم مثل او بروم یک جایی یک ایالت دیگری درس بدهم دوست دارم ایالت دوری را برای درس دادن انتخاب بکنم به دوری تهران و دانشگاه های هنرش، اصفهان یا شیراز را هم دوست دارم حتی یزد.یک فامیلی داشتیم سال ها پیش در مراسم خاکسپاری مادربزرگم وسط مجلس عزا سر دخترش داد کشید گفت که برای مردنش مراسمی بگیرد به باشکوهی مراسمی که عمه هایم برای مادرشون گرفته بودند گفت مثل دخترهای خانوم عراقی خوب یادمه،شوهرش از اونطرف مجلس عزا با لهجه اراکی سرش داد زد، شما اول بَمیرُن

۲- دو دقیقه سکوت برای غزه

۳-  روزی که بغض ها را شکست،فیلم گرفته ام و گذاشتم روی اینستاگرام،مامان و بابا برای اینکه من بالآخره تصمیم گرفتم جمع بکنم و بروم خانه خودم مثل بچه ها بهانه گیری می کنند،میدونم نمی خواهند که من از این خانه بروم اما در یکسالی که گذشت بعضی روزها آنقدر روی مخ هم رفتیم که هر سه تن به مرز شهادت رسیدیم،مثل روزهایی که مامان با صدای بلند در سالن یانگ هالییوود را می بیند،بابا در  بالکن روی آی فونش بی بی سی فارسی تماشا می کند و من در اتاقم مثل سگ روی پروژه ای جدید کار میکنم.آن روز هیچکس جرات ندارد محل سکونتش را به سمت مرکز خانه ترک بکند چون درصد بالای جرقه از هر سه طرف کشنده است

۴- اینجا دختری نشسته/ به همه چیز شک می کند/ به دختری از محلی دیگر/حتی موهای طلایی آن زن از اهالی محل /دختر تا خرامیدن شک می کند/دست و پا می زند /بالا که میاید /در نفس خاموشش سکوت می شود /از محلی به محلی دیگر /شک می کند

۵- متعهد هستم  به بینابینیت،نه مینویسم نه نقاشی میکنم نه عکس میگیرم نه مجسمه می سازم نه فیلمنامه مینویسم نه فیلم می سازم نه بومیم نه جهان وطن نه انتزاعی نه فیگوراتیو نه جادویی نه واقع گرا نه تند و خنثی سبکی ندارم هم سیاه هم سفید هم مبهم هم روشن

۶- روزی که رفتم فرودگاه برای تکرار دوباره ها

۷ -دارم روی  پروژه ای کار می کنم به اسم از دگردیسی تا کاتارسیس،این پروژه هر روز تکرار می شود،مرزی ندارد و از فرمی به فرمی دیگرتغییر می کند،در حال حاضر پروژه فقط یک لوگو دارد،و ۱۲۰ صفحه تقریریه

 

دگردیسی

ـ۱ هنوز هفت روز مانده روی فیس بوک محل زندگیش را تغییر داده بود،از شدت فشاری که بهم اومد اسهال شدم،شنبه ای که میآید دیگر اینجا نیست،برای همیشه از این شهر می رود،او اولین دوستی بود که در این شهر پیدا کردم اینجا در ایالات متحده آدم ها باید به دنبال کار به دنبال شهر محل زندگیشان بروند،درس خودم هم که تمام بشود شاید من هم مثل او بروم یک جایی یک ایالت دیگری درس بدهم دوست دارم ایالت دوری را برای درس دادن انتخاب بکنم به دوری تهران و دانشگاه های هنرش، اصفهان یا شیراز را هم دوست دارم حتی یزد.یک فامیلی داشتیم سال ها پیش در مراسم خاکسپاری مادربزرگم وسط مجلس عزا سر دخترش داد کشید گفت که برای مردنش مراسمی بگیرد به باشکوهی مراسمی که عمه هایم برای مادرشون گرفته بودند گفت مثل دخترهای خانوم عراقی خوب یادمه،شوهرش از اونطرف مجلس عزا با لهجه اراکی سرش داد زد، شما اول بَمیرُن

حیاط (ت) سوره

آی فون را همیشه روی حالت لرزش میگذارم،در حالت عادی وقتی پیغامی میاید در شدیدترین حالت چهار تا پنج بار ویژویژ میکند،گوشی را شب ها میگذارم روی میز کنار تخت، بیست دقیقه بود که صدای ویژ ویژ قطع نمی شد و این به طور متوسط یعنی بالای سی تا پیغام،دستمو دراز کردم گوشی رو آوردم جلوی چشم هایم ببینم پشت این زمین لرزه چه کسی میتواند باشد.یک گروپ مسیج بود توی وایبر نوشته شده بود حیاط (ت) سوره،همین طور داشت آدم بهش اضافه میشد سرم رو چرخوندم ببینم تو حیاط آشنا میبینم،فرید و دیدم داد زدم فرید گفت بلورعزیزم از خواب پاشدی اونجا پر از آدم بود گفتم خواب نبودم کالیفرنیا الآن وقت اذان ظهره،اما بد جور خواب مونده بودم، دوباره سرم رو چرخوندم دست کاوه رو دیدم روش قرمز نوشته شده بود غزه،گفت بلورچی کجاهایی؟همهمه بود بین صدای بچه ها،بعضی ها مثل من و فرید و کاوه داشتن تند و تند مینوشتن، بعضی از بچه ها هم صدا پست می کردن،یاسمن هنوز همونقدر خوشگل بود،یعقوب تولدش بود و بچه ها بهش تبریک می گفتن بردیا طبق معمول امد یک سر زدیک سیگارهم کشید متلکش را انداخت و رفت. باورم نمی شد وسط حیاط سوره ام .زمان من دانشگاه روی پشت بوم یه کافه تریا داشت که همیشه مه رقیقی به خاطر دود سیگار توش در جریان بود،یادمه بچه ها یه گوشه ش بساط مطربی داشتند و ما دخترها هم همیشه اونجا به فرم خسته ای ولو بودیم،اونجا همه یه اسم مستعارداشتیم، اسد،بلور،موسیم،میزون نمیدونم چرا ما بچه های تآتر شبیه اعضای یک خانواده شده بودیم، البته توی بقیه گروه ها هم کم و بیش همین جریان یکم کم رنگ تر یا پر رنگ تر وجود داشت بین گروه تآتر و تجسمی یه پاگرد بود همون پاگردی که من توش هم ماهی شدم و هم ماهیگیر، سه سال بعد وقتی سوره منتقل شد به کارخانه آدامس خروس نشان،حیاط دار شدیم،حیاط پشتی و حیاط جلویی،وقتی حیاط دار شدیم من داشتم روی پایان نامه م کار می کردم تمثیل شناسی در آثار ویلیام شکسپیبر با دکتر قاسمی که برای سه ماه اومده بود ایران،خودمم تا امروز هیچوقت ربط تزم رو به تاترعروسکی نفهمیدم،اما همین قدر می دونم که پایان نامه اصولا در همه جای دنیا چیز مزخرفیه اصلا اسمش روشه پایان نامه یا به عبارتی بزن در برو،برای همین هم ده سال میشود در آرت اسکول گیر کردم. من از نقطه پایان متنفرم اینو وقتی فهمیدم که نمیتونستم از دوست پسرم پشت تلفن خداحافظی بکنم یا یا مثلا وقتی میومد خونمون دوست نداشتم که برود،میدونم که به خاطر این اخلاقم گاهی خیلی روی مخم،البته این روهم باید اضافه بکنم که خیلی وقت میشود که نه خانی آمده نه خانی رفته، بهش میگن زندگی ان تلکتوال امریکایی،شما خودتون روی بخش اول کلمه تشدید بگذارید.وسط خوندن هملت م، آخرین نسخه چاپی بارنز اند نوبل به نظرم جف دالون خوب توانسته است زبان شکسپیررا دربیاورد،منتظرم دیالوگ های اوفلیا با پولونیوس که تمام شد بروم در حیاط (ت) سوره سر و گوش آب بدهم

پ. ن  حامد ممنون از معرفی من  با صدای بینظیرت؛معرفی می کنم شیرین بلورچی از شاعران قرن ۲۳ همه ما شعرهایش را می فهمیم به جز خودش

اگر به خانۀ من آمدی برای من فِیس تایم بياور

گفت ما دوازده هزاروصد وهفتاد ونه ممیزسی ودوکیلومتر با هم فاصله داریم،هیچوقت همدیگرو ندیدیم شاید هیچوقت هم نبینیم،نمی دونم چرا اینقدرترسیدم وقتی گفت دوست داره صبح با صدای من کنفرانس کاریمونو شروع بکنه. فهمیدم تمام این سال ها که ایران نبودم یاد گرفتم که باید همه چیز را کنترل بکنم،به جز سه ماه در شش سال گذشته مدام مدیریت حس کرده ام،آن سه ماه هم که برای دومین بار مهاجرت کبرا کردم زندگیم را مدیون دوستی هستم و کتابی که به من هدیه داد تا دوباره “حس مدیری” را تجربه بکنم اما موضوع اینست که اصلا آن کتاب نبود که نجاتم داد،آن دوست بود،چرا؟چون کتاب را خریده بود تا حال من بهتر بشود با او هم هفتاد کیلومتر فاصله دارم،تجربه هایش او را به حس مدیرترین پیغمبر سرزمین عمو سام تبدیل کرده است ،هفته ای یکبار اگر وقت بکنیم از پشت پنجره های مجازی صحبت می کنیم.و بلآخره کمتر از ده روز فاصله بعدی ست که دارد میآید،می شود هزاروهشتصدونود وهشت کیلومتر. دوستی که باید بخاطر کار از این ایالت برود برای فاصله آخری تا ده روز به خودم فراموشی قرض داده ام.توی کافه نشستم منتظرم تهران هشت بشود.

رئالیسم کثیف

نمی دونم کجا بود که بشر به این نتیجه رسید که تعریف درستی از واقعیت داره،اَشلی از استودیو وسط اکران خصوصی فیلم رفت بیرون فهمیدم حالش خوب نیست،تکست زدم؛ آر یو فاین اَش،جواب داد نه،رفتم دنبالش داشت گریه می کرد،پرسیدم؛ واتس رانگ اَش؟ جواب داد؛ مرد زیردرخت پالم وسط فول مون گفته که میخواد یه واقعیتی رو بهش بگه گفتم؛ “سو” ادامه داد… مرد گفته بود که اَشلی زیادی مستش شده،گفتم” سو” ادامه داد… گفته حسی که اشلی بهش داره هزار بار بیشتر از حسیه که مرد به اشلی داره گفتم ؛ “سو” همین طور که با آستینش دماغشو می گرفت هر دو با هم زدیم زیر خنده،نفهمیدم خندیدیم یا با هم گریه کردیم

داستان پیژامه،ایستگاه اِگلینتون و گوریلی که “ما” را فهمید

صدا خیلی بلند بود آنقدر که دیگر نمی شد در تخت ماند،با همان پیژامه صورتی بودم همان که رویش نوشته است آی لاو مای بوی فرند،یک روز وسط زمستان در ایستگاه اگلینتون پیژامه را خریدم از اُکَد برمی گشتم از زور تنهایی احساس کرده بودم که باید برای خودم چیزی بخرم،انگار که آن روز خریدن برای تسکین تنهایی یک وظیفه مدنی بود. فکر می کردم وقتی با پیژامه بروم وسط سالن اگر مهمان ها بپرسند نمی توانم جواب بدهم که چرا یک پیژامه ی گرم صورتی خریدم که مثلا وسط تنهایی کشنده و سرما رویش حک شده بود آی لاو مای بوی فرند.همانطوربا پیژامه رفتم وسط سالن ،صدای همهمه و جیغ و فریاد مهمان ها  اذیتم می کرد،دیالوگ ها هیچ ربطی به هم نداشتند انگارکه همه داشتند در یک زمان فقط حرف می زدند هیچ کس به آن یکی حتی گوش هم نمی کرد نه تنها گوش نمی کرد تازه صدای خودش را هم نمی شنید صحنه عجیبی بود انگار که وسط اپرای پکن همه صداها  فالژ بشوند آن هم به زبان چینی،یک پاپت شوی تمام و کمال با فرهنگستان فارسی – ایرانی همه فقط می خواست صدای خودش بلندتر باشد.چشم ها یم را خوب در سالن چرخاندم یکهو وسط کاناپه روبروی تلویزیون گوریل را دیدم که دارد پاپ کرن می خورد و همانطورکه پاپ کورن می خورد دارد میکی موس را هم می بیند. تنها گوریل بود که هیچ حرفی نمیزد با تمام وجودش در تآتر دیزنی  فرو رفته بود خودم را به هر زحمتی بود از لالوی مهمان ها رساندم کنارش سرش را به سمت من برگرداند، چشم در چشم هر دو درگیر دیزنی حال و میکی موس شدیم هر دو صامت شدیم درست روبروی تلویزین در وسط سالن پذیرایی… خیلی وقت شده بود که مامان داشت با صدای بلند داد می زد شیرین،شیرین که مثلا بروم با مهمان ها شام بخورم بابا را دیدم که با ظرف شام میامد به طرفم پرسید: مگر کر شدی که جواب نمیدی، گفتم مگه نمی بینین دارم با گوریل میکی موس نگاه می کنم. به نظرم آمد که در یک لحظه سالن پذیرایی سکوت شد فکر کنم اولین نفر زن عمویم بود که داد زد گوریل دنبالش همه فامیل داد زد گوریل،و این شد که در همان یک لحظه همه مهمان ها از خانه ما رخت بر بستند

پ.ن:من از همان فرهنگی ریشه کنده ام که در آن ما در من تعریف می شود،شاید گوریل ها ما را بهتر فهمیده اند

دِ تایم فور پِلَند پَرِنتهود اَکشِن

گفتم امشب که اینجام،بزار ظرف ها رو من بشورم،پرسید مگر آخرالزمان شده؟نمی دونم بابا چرا اصرار دارد که ماشین ظرفشویی خسته نشود.از اخبار ایران دوباره عصبانی بودم داشتم فکر می کردم که حق انتخاب بر بدن بدون شک مهمترین حقی ست که یک زن می تواند داشته باشد،اینجا در کالیفرنیا یک سازمان غیر انتفاعی وجود دارد به نام پِلَند پَرِنتهود،که به دخترهای جوان درست بعد از بلوغ جنسی و زن ها در صورت عدم داشتن حقوق کافی برای هر گونه درمان های مربوط به مشکلات زنان،سقط جنین و قرص های سالانه ضد بارداری خدمات رایگان می دهد،درهرمحله حداقل یک مرکز بزرگ پِلَند پَرِنتهود پیدا می شود و بیشتر هم دخترهای جوان برای سقط جنین و جلوگیری از حاملگی ناخواسته و یا گرفتن رایگان قرص های ضد بارداری در سالن انتظارش با خیال راحت نشسته اند.همین طور که داشتم به بابا پِلَند پَرِنتهود را درس می دادم، همه ظرف ها را شست،الآن متوجه شدم که پیج فیسبوکشان را هم لایک کرده است
پ.ن دیرتر همیشه سر این که کدام از ما دو نفر بیشتر از اینترنت استفاده می کند دعوا می کنیم،چون درست وسط کار یکی و استفاده بیش از حد،اینترنت آن یکی دیگر قطع می شود،به نظرم بابا یک نابغه است،حتی اگر فکر کند که ماشین ظرفشویی هم خسته می شود

درساعت نه صبح اینک ستیزِ بال و روغن

یک: ساعت ۹ صبح وقت آزمایشگاه داشتم،چک آپ سالیانه. از کانادا به این ور برای چک آپ سالیانه نرفته بودم،فردای روزی که بیمه شدم رفتم پیش دکتر کرواتی بابا،همین بغل در اِرواین.انگار عادت به جوون توی مطب نداشت، جوون که میگم یعنی نسبت به همه عصا ها و صندلی های چرخ دار دنده ای که زُل زده بودند تا وقتی من پول ویزیت می دهم با سنشون به من پز بدهند انگار که بخواهند بگویند ببین سن کجا به درد می خورد، کارت بیمه را یک جور باهوشی از کیف پولم بیرون کشیدم،انگار بخواهم آس  پیک رو بکنم، بعد هم مثل مستر بین بهشون با انگشت نشون دادم که من هم همان کارت را دارم.حالا شرایط کمی عوض شده بود،شاید این بار اون ها می خواستند دوباره جوان بشوند،وقتی دکتر کرواتی با هزار ادا و اطوار وارد اتاق شد بیشتراز همیشه دلم برای ظاهر ساده دکتر کیان زاده در تورنتو تنگ شد،فامیل دکتر کرواتی یک چیزی بود تو مایه های عَلَم زاده به خاطر ویزیتی که اوباما اجازده داده بود پرداخت نکنم زیادی برخورنده رفتار کرد، فکر کردم کم کم عادت می کند،کرواتش را هم در میآورداصلا بروم یک پرچم ایران  بخرم به نشان عَلَم در ویزیته بعدی برایش ببرم۰

دو: تا از تخت بیرون آمدم ساعت شده بود ۸:۳۰،مامان یک بسته بال مرغ اُرگانیک،که با هزار الله و اکبر از تریدر جوز خریده بودیم را از فریزر بیرون کشید و رفت. قرار بود بعد از ظهر که برگشتیم، بال ها رو باربیکیو بکنیم و با آب جوی خنک به دندون بکشیم،بابا توی آشپزخونه بود با اییرفون به گوش هایش حتما با رادیوپس فردا، طبق معمول هیچ چیز از حرف های من و مامان رو نشنیده بود،بین خرت و پرت ها دنبال شارژر دوربین می گشتم،از توی اتاق داد زدم بابا حاضر شو با من بریم تا آزمایشگاه جواب داد؛ من حاضرم پدر جان. اتاق من در خانه جدید شبیه سمساری ست چون من اصلا قرار نبود اینجا بمونم برای همین هم هیچکدام از چمدان ها و کارتون های من رو باز نکردیم،زندگی کردن با یک چمدان لباس را یاد گرفتم اما امان از روزی دقیقا مثل امروز که دنبال یک چیزی مثل شارژردوربین باشم،رستاخیز کارتون می شود،سرم را از توی جعبه ها بیرون آوردم داد زدم بریم ،یهو دیدم سالن بخار کرده بوی زخم مرغ همه خونه رو برداشته بود چهار نعل پریدم وسط سالن گفتم بابا چی کار کردی؟داغون شدم،انگار که مرغ های حیاط اَم را سربریده باشد،کار از کار گذشته بود درست در ساعت ۹ صبح  بال ها در استخرآب جوش بابا غرق شدند،”درست ساعت ۹ صبح بود،بی هیچ بیش و کم در ساعت ۹ صبح.”گفت دارد برای نهار سوپ درست می کند،نکرده بود حداقل نصف آن بال های بی زبان را سالم بگذارد،با یک صدایی بین داد و گریه گفتم ساعت ۹ صبح داری نهاردرست می کنی!مگه قرار نبود بریم آزمایشگاه۰

سه: گفتم پس تا تو سوپ درست می کنی،من برم و بیام،از آزمایشگاه به مامان زنگ زدم گفتم بال ها پرید پرسید چی! گفتم هیچی بال ها پرید۰

چهار: درراه برگشت مامان و برداشتم رفتیم دوتایی نشستیم این- ان- اوت خوردیم.وقتی آزمایشگاه بودم خواستم با آی فون از چهار شیشه ی خونم عکس بگیرم که زن تکنسین اجازه نداد،گفت که آنجا عکس برداری ممنوع است۰

پنج: درست ساعت پنج عصراست به وقت جنوب کالیفرنیا، دارم میرم کافه یک قهوه بخورم،بعد هم ادامه آنتی اُدیپوس رو بخونم،منتظرمی مونم خوب که این- ان -اوت و قهوه و آنتی اُدیپوس هضم شد برمی گردم سوپ مخصوص سر آشپز را سر بکشم۰