،چهار درس از پنج درسش را مردود شده و تنها در درس بوقلمون نمرهٔ قبولی آورده‌است

“Among other things, you’ll find that you’re not the first person who was ever confused and frightened and even sickened by human behavior. You’re by no means alone on that score, you’ll be excited and stimulated to know. Many, many men have been just as troubled morally and spiritually as you are right now.”

“J. D. Salinger. Play. Watch the The Catcher in the Rye”

 چهل وهشت ساعت گذشته مزخرفترین دو روز زندگیم بوده است. بوقلمون گذاری همه وجودم را محاصره کرده است دو روز اشک می ریختم ،همه فروشگاه ها پر شده از کون گنده ی بوقلمون های پرکنده،انگار که شهر مرده باشد همه چپیده ن در یک جا که دسته جمعی بوقلمون بخورند ،با دل درد مضمن رفته بودم نوار بهداشتی بخرم موقع کارت کشیدن دختر پشت صندوق گفت شکرگزاری مبارک یا همون ؛هپی تنکس گیوینگ گفتم بوقلمون دوست ندارم ،میخواستم توضیح بدهم که مخصوصا وقتی ما ایرانی ها درستش می کنیم از اونجایی که در فرهنگ سه هزار ساله مان همیشه بوده است جدا خوشمزه نمی شود ما استادان کباب کوبیده ایم اما نمیدونستم چه طور باید ترجمه ش کنم که بفهمد ،گفت حداقل ؛این جوی یور شاپینگ یعنی یه جورایی از خریدت لذت ببر بعد توی کیسه رو نگاه کردم جواب دادم بدون شک. زنگ زدم به مامان طبق معمول پیداش نکردم چند ساعت بعد زنگ زد هنوز سلام نکرده پرسیدم تنکس گیوینگ چی کار میکنی گفت جایی دعوت دارد و اگر دوست دارم میتواند من را هم با خودش ببرد گفتم باید تمام روز را برای درسم بنویسم نمیتوانم همراهش بروم خداحافظی کرد ،قطع کردیم ،چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد گفت برات بوقلمون میارم بیا بگیر. صبح که از خواب بیدار شدم گوگل کردم ببینم کلاس یوگا امروز تا چه ساعتی باز است دراوج ناباوری با قد قد بوقلمون روی سرچ انجین گوگل مواجه شدم حس آدم های شیزوفرنیک را داشتم آن دسته که مخدرهای سنگین می زنند بعد همه جا یک چیز را مدام می بینند مال من شده بود بوقلمون. فیس بوک را که اصلا جرات ندارم باز کنم چون می دونم تا یک هفته باید بوقلمون ها و مراسم بوقلمون گذاری به سبک ایرانی ببینم کلید کرده ام روی بوقلمون و این که از کی این مراسم برای یک  خاورمیانه ای آنقدر جدی شد که من تاریخچه اش را نه میدانم نه جایی درباره اش خوانده ام برای پرت کردن حواسم یک کافه پیدا کردم که امروز یکسره تا شب باز است. دفتر و دستکم را جمع کرده ام دارم می روم آنجا برای نورمَن بنویسم که چرا تمام کارهایم تحت تاثیر مهاجرت قرار گرفته است

ادیت می کنم سیسیل و ساردِنی هم در نارنجستان تشکیل شده‌ است

گوگل کردم بیمارستان پاستورنو،”نسل گوگل کنندگانیم.” گفته بودم خیابان وزراء به دنیا آمدم ،شمیران زاده گفت وزرا پاستورنو ندارد راست می گفت بیمارستان در خیابان بخارست است. آمد نشست سر میز ما ،گفت سلام خوبی روبه تک تک ما سه بار: سلام خوبی؟سلام خوبی؟سلام خوبی؟از این سوشی های درازمی خورد که من اسمش را هیچوقت یاد نمی گیرم یک درسی می دهد درباستان ایتالیا اگر اشتباه نکنم گفت تقریبا ایرانی ها را خوب و دقیق می شناسد. به من اشاره کرد گفت توتهرانی نیستی یکی ازما سه نفر از اهالی ناپل از آب دراومد و آن دیگری جان به جانش کنی شمیرانی می ماند. گفت تا به حال دختر ایرانی ندیده است که خوشگل نباشد ،چین های صورتش نشان می داد هفتاد و پنج را دارد. لابلای حرف هایش یک کلماتی به فارسیه ایتالیایی می انداخت. تعریف کرد سال پیش که ایرانی ها در ویلشر تظاهرات داشتند تا سینه از ماشین بیرون آمده و فریاد زده “زنده باد ایران” گفت همه ایرانی ها اعتراض رو بیخیال شدن و شروع کردن براش کف زدن و هورا کشیدن،می گفت چند ماه یعد که دوباره همانجا در ویلشر تظاهرات بود با جمله ای جدید وارد شد انگار گفت داد زده بود :”مرگ بر ملا” این بار لابد همه کولش کرده بودند. البته این را خودش نگفت ادامه داد زبان فارسی زبان زیبایی ست و با انداختن یک کلمه معنی زبان می تواند به طور کامل تغییر بکند ،مثال آورد اگر بگوید سلام می کنم چقدر فرق دارد با این که فقط بگوید می کنم. گفتم ایتالیا را خیلی دوست دارم بیشتر شهرهایش را دیده ام اما ناپل را از همه بیشتر دوست داشتم. خوب شد نگفت خاک بر سرت هر چقدرشهری به جهان سوم نزدیک تر می شود تو بیشتر عاشقش می شوی بدبخت جهان سومی.

کاغذ حس خوبی ست اما فکر کردم اگر ادیت ها در وورد بشوند کار همه گروه راحت تر خواهد شد اما بعد با خودم به نتیجه رسیدم که برای راحت تر کردن کار گروه دارم کار یک نفر را سخت تر میکنم. نفهمیدم چرا به هم ریختم شاید چون رییس کمی به هم ریخته بود امروز. بعضی روزها مثل امروز از ظاهر خودم راضی هستم چون موهایم مثل رعد و برق در هوا جرقه نمی زند روزهایی که یکجوری حس می کنی خوشگلترین زن دنیا هستی شما ببینید آدری هِپبورن در آن روزها معمولا هیچکس نیست که شما را نگاه بکند ،هیچ قراری ندارید ،هیچ مسافری نمیآید ،هیچ لانگ دیستنسی نزدیک نمی شود… آن روز ممکن است اصلا یک تهرانی اصیل هم دیگر نباشید.

از نارنجستان تا میدان فاطمی

حتما در هواپیما تا تهران به ناف من دو تایی خندیدند، چقدر باهوش دو در کردید دو تایی رفتید تا تهران. بابا هم نه گذاشت نه برداشت گفت صندلی هم حتی کنار هم گرفته بودید. بابا این روزها ضربه های کاری می زند. تقریبا دو سال شد که فرهاد را ندیدیم،لازم نبود دروغ بگویید من درک می کردم!همون جور که از بچه گی درک کردم که پسر موجود با ارزش تری ست در خانواده چهار نفره ی ما، از صبح دارم شما دو تا را تصویر می کنم روی صندلی کنار هم تا تهران،یک مادر با پسرش .فرهاد در دو سالی که نیامد خواهرش را ببیند، متهم بودم به زیادی ایرانی بودن زیادی با ایرانی گشتن یادت میآید مامان؟همیشه از فرهاد دفاع کردی گفتی در سال های زیادی که اینجا در امریکا سختی کشیده است از هویت ایرانیش متنفر شده  یادت میآید پدر جان؟ الان حتما هر دو در تهران خوابیدند.هر چقدر فکر می کنم که چرا از من قایم کردید به هیچ جوابی نمی رسم، هر بار از مامان می پرسیدم کالیفرنیا چی کار می کنی همیشه جواب می داد ایران کاری ندارد، پرواز ساعت ۵ بود اما  مامان از ساعت ۹ رفته بودی فرودگاه. چه خوب به بابا یاد دادی که برای من نقش بازی بکند اما حتما یادت رفت بابا بازیگر خوبی نیست.تیم من و بابا از همون اول همیشه شکست خورده بود، به بابا ساعت ۸:۳۰ صبح زنگ زدم براش پیغام گذاشتم به من زنگ بزن حالم خوب نیست ساعت ۵ بعد ازظهر شد هنوز بابا زنگ نزده، بابا میدونم الان کجایی چند بار تعقیبت کردم، مهندس فکر کردم امروز برات پیغام بزارم شاید بتونی پدر باشی اما مثل همیشه بی فایده بود.همه فامیل و دوست و آشنا رو با مامان پر کردی که من باید از تورنتو بیایم کالیفرنیا چون فکر می کردی که من اونجا زیادی تنها هستم، هشت ساعت از پیغامی که برات گذاشته ام میگذرد و تو هنوز به من  زنگ نزدی لابد خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش. یک سال و نیم پیش حکم صادر کردی که شیرین باید بیاید کنار خانواده ای باشد که ۱۳ سال نداشته است، هر بار که از در تا سه تا قاره اونورتربیرون فرستادیم از پنجره برمی گشتم میدون فاطمی،گفتی مامان از ایران متنفر شده فلان و بیسار اذیتش میکنه می خواست روسری سرش نکنه می خواست کنار دریا زندگی بکنه می خواست آزاد زندگی بکنه یادته بابا اما خوب می دونی که همه این حرف ها بهانه بود مامان می خواست  نزیک به فرهاد باشه نزدیک به پسرش که به اجبار ازش جدا شده بود… تو پیغام گفتم بهت که امروز دوباره دارم در دوگانگی ذوب می شوم درست مثل اون روز که اومدی سر جنازه ی نصف جونم در تورنتو همیشه دقیقه نود خودت را میرسانی به من، امروز فکر کردم که برای دقیقه نود به من رسیدن زیادی پیر شده ای و موهایت زیادی سفید شده اند،۷۵ سال سن کمی نیست برای این همه فشار،چند ساعتی طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم فکر کردم من خودم بیایم سراغت،سراغ خانواده ی مهاجر از هم پاشید ه ام،که فقط یک پدر از آن مانده است، دارم موبایلت را می گیرم چهارتا زنگ زد،بغض کردم زنگ پنجم برداشتی گفتی نزدیک خانه ای گفتی یک چیزی با برنج درست می کنی دو تایی بخوریم ،نزدیک بود بنویسم که همه فامیلم شده است گربه ام که دو روز است مثل من اعتصاب غذا کرده که گوشی را برداشتی

پ. ن :مامان گفتی از بلاگ من می ترسی چون  دارم مثل فلانی و فلانی در فامیلت اسرار هویدا می کنم ،برای همین نمی نوشتم تصمیم گرفته بودم دیگه  ننویسم اما امروز از جنگ و دروغ و جنون دختران کرد اینقدر ترسیده بودم که اگر نمی نوشتم  بدون شک دوباره می مردم، باور کن همه روز به این فکر می کردم که من اینجا چی کار می کنم اون هم درست ر وسط نارنجستان  که هیچ چیز در آن شبیه به میدان فاطمی نیست چون اینجا اصلا شهری نیست اما تو با فرهاد رفته بودی وسط میدون فاطمی

مروری بر مفهوم آبستره در مستراح

قلبم تند میزند، با پایین رفتن خورشید این جوری می شوم. آمدن و رفتن،بین کند و تند زدن گیر می افتم ،فکر کردم ملافه‌ها را نشورم،این طوری می شود بپیچمشان دور خودم درست مثل پیله کردن. راه بروم حتما بهتر میشوم. یادم افتاد دیشب بیست و پنج دقیقه دردستشویی گیرافتاده بودم، تا فرشته نجات بالآخره ظهور کرد. برای این که صدا به بیرون برسد دستشویی زیادی بزرگ بود و بیرون زیادی سر و صدا! فکر می‌کنم مستراح مشکل تاریخ یک ملت میتواند بشود .نباید به رفتنش فکر بکنم،لابد رفتن هم حق است،به هر حال هیچ چیز در طبیعت طراحی نشده است که برای ابد بماند، نباید و نمیخواهم که از خودم گول بخورم،هر چقدر دردآور، می‌‌دانم باید به رنج گشوده باشم۰ 

دارم فکر میکنم دیوارهای خونه جدید طبقه کم دارد، طبقه‌های کج،طبقه‌های صاف, باید بین زمین و سقف نصبشون بکنم، جوری که حس تعادل را ازشون بگیرم،اما خب این فقط ظاهرقضیه است،تعادلآن وسط با میخ کوبیده می شود، یک میخ کافیست تا تعادل طبقه حفظ بشود۰

تا کتاب هایی که راجع به تهران خریدم برسند حتما با طبقه‌ها چند روزی سرگرم می شوم. تمرین بغض نکردن را از امروز شروع کرده ام. باید به رفتن و از دست دادن تا امروز عادت کرده باشم،عجیب که نمی کنم۰۰۰

حتما یک جایی لابلای کتاب‌هایی که میآید نوشته شده که تاریخچه مستراح در ایران از کجا میآید و به کجا می رود که به هر طبقه‌ای که وارد می شود گیر می کند یا گیر می اندازد۰

تِهْران

 رفتم نشستم،کلی تهران ساختم.تهران در نارنجستان،تهران درسانتآنا، تهران درسیاه رگ،تهران در جیپسی دِن،تهران هایی که بزرگراه های شمال را به جنوب کالیفرنیا وصل می کند تهران هایی که همیشه در فضاهای مجازی وحقیقی می ماند، دارم آنقدر تهران می سازم که در تنهایی یکشنبه بغض حق نیست بشود،می خواهم آنقدر با تهران سرم را گرم  بکنم تا به جای تنهایی در تهران غرق بشوم، گم بشوم، وسط تهران

سه دقیقه وقت داشتم که از دی اِن اِی های دوتایی اَم فاصله بگیرم، نشد / DNA

خانه خیلی گرم است،نفسم بالا نمیآید،چهار روز دیگر بیشتر در این خانه نیستم،این که هفته دیگر این ساعت به تنهایی می توانم اعلام دولت مستقل بکنم، هم ترسناک هم نترس. این  که دیگر به هیچکس و هیچ چیز وابسته نیستم به جز خودم چیزی قابل گفتن است،نوشتم اما حقم نبود که اینقدر تنها امشب ولم بکنی و بروی…اشک هایم را تند،تند پاک کردم تا فکر نکنم به این که تا فردا اینجاست اما امشب رفت…فکر کردم الآن که رسیدم خونه شیشه شراب را میبرم پشت میزم،پیاده رو و خرس را با هم باز میکنم این که چقدر آن هر دو ذهنم را آرام می کنند. همه اشک هایم را توی خاطرات و خطرات روی پله ها با تکرار مکررات گم میکنم. حواس که ندارم همین دیروز بود انگار توی وست وود از شیرینی فروشی که درآمدم رفتم به سمت ماشین کیک را گذاشتم  روی صندلی کنارم،ماشین را روشن کردم،کوچه اول را که پیچیدم متوجه شدم استاد پشت سرم چراغ میزند فهمیدم دارد یک چیزی می گوید کوچه دوم را که پیچیدم موبایل را برداشتم ف آن طرف خط گفت که کیف پولم را روی سقف جا گذاشتم و همانطور دارم تهران جلس را دور میزنم. زدم کنار پریدم کیف را برداشتم از بوغ ماشین های پشت سر معلوم بود که همچین کنارهم نزدم وقتی برمیگشتم پشت فرمون حس بروس ویلیس دردای هارد را داشتم سریع روشن کردم پشت م ترافیک درست شده بود حرکت کردم سه متر جلوتر پشت چراغ قرمز ایستادم.همه آن آدم ها با لباس های زمستانی شان وسط تابستان وبا چرخ های دستیشان برایم سرتکان میدادند “به نشان حقارت” روی خط عابرپیاده توقف کرده بودم، پشت را نگاه کردم به مانیتور وسط که پشت را نشان میدهد اطمینان ندارم،دستم را دراز کشیدم روی صندلی بغل از ماهیچه راست کشاله گردن و بازو با سربه عقب چرخیدم تا با چشم خیابان را ببینم عقب کشیدم،همین قدر میدانم که بی خانه مان ها در همه جا همیشه لباس زمستانی به تن دارند حتی وسط وست وود،آنقدر رانندگی در شهر های بزرگ یادم رفته است  که شانس آوردم خانه ام را از زندگی شهری دور گرفتم اگر میرفتم و در مرکز لوس آنجلس خانه میگرفتم هر روز باید شرمنده آن چرخ های دستی میشدم

پ ن خرس چه درست می نویسد تاریخ این نوشته ها اینجا به هیچ کس و هیچ چیز یا حتی شاید هیچ شبکه اجتماعی وابسته نیستند برمی گردند به تاریخ کاغذها و مدادها در دفترچه های خاطرات

کیوریتورهای بدون راز هرگز نمی میرند

نشستم در جیپسی دِن شراب سفید سفارش دادم که نوشته عصبانی نشود،اما همچنان عصبانیم من از جامعه بدون زن میترسم،از آزادی یواشکی وحشت دارم،از کاربرد فروغ در پس و پیش آلت های تناسلی مردانه شاکی هستم،فروغ در شرق ابزار چالش جنسیت گرافیست ها نبود… زن بود،زنی که هرگز یواشکی ننوشت، مجهولی نداشت اصلا چون خودش بود فروغ شد.پشت ویترین ها نپوسید،جهان پهلوان نشد هر روز خودش را نوشت، در ساختن دنیا جنسیت برای فروغ ها مطرح نبود. این که مرد بخاطر عقل در وسط تنش بخواهد مرا از جامعه حذف بکند دردم میآورد،تمنای شاهد نکنید همین عدم حضور من و تو در آن جامعه شاهد عینی است.گاهی تنها راه نجاتم همین شراب و گوشه دنج میشود بین نقاشی های دیواری جیپسی دِن در کوستا میساجنوبی ترین جنوب در کالیفرنیا دور از شهر، داستا یوفسکی هم امروز بالای سرم ظاهر شد،این نقاشی تا دیروز اینجا نبود،امروز که اینجاست و من هم اینجا با خیال راحتر نوشتم

تو سرم عصبانی تر نیستم